به وبلاگ من خوش آمدید


نامه زاگرس













 

از اندامش ساسانی تا اندیمشک

امیر آریافر

---------------------------------------------------------------------

اندیمشک نام شهری است در جنوب غربی ایران در شمال خوزستان و نزدیک دامنه های زاگرس، که از شمال به استان لرستان، از غرب به استان ایلام، از جنوب به شهر شوش و از شرق و جنوب شرقی به شهر دزفول محدود می شود. طول جغرافیایی اندیمشک در شمال 48 درجه و 22 دقیقه خاوری نسبت به نصف النهار گرینویچ و عرض آن 32 درجه و 29 دقیقه شمالی نسبت به اخط استوا و مسافت 730 کیلومتر جاده آسفالته تا تهران است. آب و هوای اندیمشک در تابستان گرم و مرطوب (نمناک) در زمستان سرد و خشک، دمای هوای آن در بالاترین روزهای گرم 50 بالای صفر و در پایین ترین درجه روزهای سرد 3 زیر صفر می باشد.

اندیمشک دارای دو بخش است: بخش مرکزی و بخش الوار گرمسیری. بنابر آمار سال 1375 جمعیت اندیمشک، بخش مرکزی و بخش الوار روی هم رفته 205007 نفر است.

بیش از هشتاد درصد مردم اندیمشک از قوم لُر می باشند. لرها بازماندگان اقوام باستانی نژاد آریایی هستند که یک قرن پیش به تدریج از کوهستان های زاگرس به شهر اندیمشک کوچ کرده اند. مردم اندیمشک به شجاعت، غیرت، مهربانی، میهن پرستی و مهمان نوازی مشهورند و بیشتر به گویش لری که یکی از گویش های خانواده فارسی و برگرفته از زبان پهلوی پارسی باستان و از زبانهای خانواده بزرگ هند و اروپایی (آریایی) می باشد سخن می گویند. شهرستان اندیمشک دارای موقعیت استراتژیک و ویژه، زمین های خوب کشاورزی، معادن نفت، گاز، سیلیس، گچ، ماسه، آهک و سنگ آهن و جاده ترانزیتی آسفالته و خط راه آهن سراسری اندیمشک به تهران که خوزستان را به مرکز و شمال شرقی ایران پیوند می دهد. سدهای بزرگ و جهانی مانند سد دز در فاصله بیست کیلومتری شمال شرقی شهر و سد کرخه در فاصله بیست و دو کیلومتری غرب اندیمشک که بر ارزش این شهرستان افزوده اند و بخش بزرگی از نیروی برق کشور و نیز آبیاری زمینهای این شهر و شمال خوزستان را تأمین می کند.

اندیمشک دارای بیش از 230 هزار هکتار زمین است و 229 هزار هکتار آن آبی و هزار هکتار آن دیمی هستند. فراوردهای کشاورزی اندیمشک گندم، ذرت، چغندر، کنجد، ماش، لوبیا، سیب زمینی، گوجه، سبزی و دیگر فراوردهای کشاورزی می باشد.

سه رودخانه در خاک اندیمشک جاری است. رودخانه کرخه در فاصله 22 کیلومتری غرب شهر، که سد کرخه برروی آن ساخته شده، رودخانه سزار (سددز) که در فاصله 20 کیلومتری شمال شرقی اندیمشک که سد دز را برروی آن ساخته اند و رودخانه فصلی بالارود که در جهت شمال غربی به فاصله 3 کیلومتری نزدیک به خود شهر جاری است که با ساخته شدن سد بالا رود در سرچشمه ها و تلاقی های آن رودخانه بالارود نیز بصورت دایم در شهر اندیمشک جریان پیدا خواهد کرد. بلندای شهر اندیمشک از سطح دریا 85 تا 150 متر است که در قسمت های شمالی تر این بلندی ها افزایش پیدا می کند.

دشت و دمن های اندیمشک در فصل بهار سرشار از سبزی، باغ و بوستان، گندمزار و گلهای رنگارنگ سرخ و شقایق، بنفشه، زنبق، سوسن و نرگس؛ که نوازشگر چشمها، دل ها و اندیشه های هر بیننده ای است.

یافته ها و نشانه های زندگی مردمان پیش از تاریخ، دوران پارینه سنگی، میانه سنگی، نوسنگی و سپس کوچ نشینی و روستانشینی نخستین و آغاز دوران تاریخی و شهرنشینی عیلامی ها 5000 تا 3000 سال پیش نمایانگر و بیانگر پیشینه بسیار کهن این سرزمین است. یافته های زندگی غارنشینی 20000 ساله در کوه تنگوان، یافته های اردوگاه روستایی یا کوچ نشینی 8000 ساله در تپه توله ای یافته های زندگی شهری و روستایی 5000 تا 3000 ساله دوره عیلامی ها در شمال دشت سوزیانا (اندیمشک امروزی در شمال خوزستان) تپه های تاریخی عیلامی و پارتی سنجر، شهر و ایوان کرخه (پای پل کرخه) در بخش مرکزی شهرستان اندیمشک، زیستگاهها و گذرگاههای قوم کاسیان (از اقوام هند و اروپایی کهن زاگرس) در دره ها و کوهستانهای بالا گریوه بخش الوار در شمال اندیمشک و سپس دوره هخامنشیان پارسی و ورود آنان به خوزستان و این مناطق و ساخت راه شاهی و گذرگاهی از خوزستان به سرزمین کاسیان زاگرس (لرستان)، ساخت اردوگاه اسیران یونانی بنام اری ترین یا اردریکا (محل کنونی دهستان قیلاب) در همسایگی کاسیان زاگرس و ساخت دژها، دیدبانی های بین راهی، همچنین یافت آثار سلوکیان یونانی و اشکانیان پارتی در تپه سنجر، ایوان و شهر کرخه، شهر لور و سپس روی کار آمدن ساسانیان پارسی و آغاز دوران طلایی تاریخ اندیمشک باستان بدست شاهنشاهی ساسانیان پارسی، که بیش از پیش در ساخت و ساز و آبادانی، اقتصادی، سیاسی و نظامی آن کوشش کرده اند. بارزترین آثار دوران ساسانیان؛ شهر اندامش (اندیمشک)، پل ساسانی بالارود شمالی، شهر و پل چین زال و سازماندهی و گسترش و درخشش شهرهای لور شهر و ایوان کرخه (پای پل) و راه شاهی را می توان نام برد.

پیرامون نام اندیمشک و فلسفه نامگذاری آن خوب است بدانید که نام اندامش یا اندیمشک یک واژه پهلوی پارسی به شمار می رود که نخستین بار در تاریخ، از طریق متون ارمنی و سُریانی بدست آمده. استخری جغرافی دان سده چهارم هجری (برابر با سده دهم میلادی) در کتاب مسالک و ممالک از این شهر باستانی بنام اندامش یاد کرده و فاصله شهر اندامش تا شهر لور را دو فرسنگ (12 کیلومتر) و فاصله پل اندامش تا جندی شاپور را نیز دو فرسنگ نوشته است.

ابن حوقل نیز که در سده چهارم هجری می زیسته و بیشتر نوشته هایش را از استخری ربوده؛ در کتاب صورت الارض به شهر اندامش اشاره نموده، پس از او حمدالله مستوفی مورخ نیمه سده هشتم هجری (برابر با سده سیزدهم میلادی) در کتاب نزهت القلوب نام این شهر را اندامش و اندیمشک نوشته است و یادآور گردید که دزفول، آنرا اندیمشک گفته اند و از این گفتار پیداست که در سده سیزدهم میلادی، نام محلۀ شهری دزفول که در کنارۀ میان اندامش و ویرانه های جندی شاپور ساخته شده بود جایگزین نام باستانی اندامش یا اندیمشک گردید.

بهرسان، نام اندیمشک برگرفته از نام باستانی اندامش یا اندیمشک است که در روزگار ساسانیان همزمان با پادشاهی شاپور یکم ساسانی در کناره های خاوری و باختری رود دز؛ محله (پل قدیم دزفول) شهر کوچکی بنا گردید که آنرا اندامش خوانده اند و پل ساسانی که به دست اسیران رومی ساخته شده بود را نخست پل رومی و سپس پل اندامش گفته اند. درواقع نام پل و کناره های رود دز، اندامش یا اندیمشک نام داشته است که فاصله شهر و پل اندامش تا شهر بزرگ جندی شاپور دو فرسنگ (دوازده کیلومتر) بوده و بطور مستقیم با جندی شاپور در ارتباط و تحت نظر آنجا اداره می شد. از سویی دیگر، پژوهشگران بر این باورند که اندامش یا اندیمشک نام زندانی بوده که جایگاه زندانیان سیاسی دوران ساسانی به شمار رفته است و حتی نام بردن از نام این شهر نیز جُرم محسوب می شد. شاید همین دستور سبب روشن شدن فلسفه نام اندیمشک باشد. از این رو نگارنده بر این پندارم که اندامش واژه ای سیاسی یا نظامی است که ریشه آنرا باید در زبان پهلوی پارسی ساسانی جستجو کرد که آثار ویرانه های شهر اندامش یا اندیمشک یا زندان آن هنوز در جایگاه کنونی پادگان تیپ 2 زرهی و پایگاه چهارم شکاری (اتوبان بین دزفول – اندیمشک) در زیر خاک و ساختمان اداری و سازمانی پادگان و پایگاه پنهان مانده است. یکی از پژوهشگران که در سال 1323 خود از محل باستانی و آثار موجود یافته شده در پایگاه (اتوبان بین دزفول و اندیمشک) دیدن کرده چنین نوشته است: زمانی که مترجم مهندسین آمریکایی بودم. آمریکائیها در حوالی تپه چرمه برای ارتش شروع به ساختمان سازی نمودند، معمولاً پی ساختمانها را نیم متر می کندند و غالباً در همین عمیق کم اشیایی سفالی دیده می شد. منجمله یک دیزی فلزی یافتیم پر از استخوان که معمولاً قاپ بازها از آن استفاده می کنند. گاهی مقدار خاکستر دیده می شد، همچنین در مقابل در ورودی بیمارستان چاهی دیدیم به عمق 183 متر در بالای تپه چرمه به زیرزمینی وسیع برخوردیم که می گفتند گنجایش دو هزار نفر را دارد. بنابراین نگارنده بر این پندارم که محل شهر اندامش و زندان آنرا باید در همین مکان جستجو کنیم.

از سده هشتم هجری (برابر با سده سیزدهم میلادی) تا سده دوازدهم خورشیدی برابر با (سده هجدهم میلادی) دیگر نامی از اندیمشک به میان نمی آید تا اینکه در سال 1220 ه.ق (1178 هجری خورشیدی) که ناصرالدین شاه قاجار پسر خود محمدعلی میرزا قاجار به حاج صالح خان مکری، بیگلربیگی و حاکم شهرهای شوشتر و دزفول دستور داد برای جلوگیری از یورش لرها به دزفول و اطراف آن، در کنار خرابه های شهر باستانی لور قلعه ای برای دیده بانی و نگهبانی منطقه بنا نماید. از اینرو با ساخت این قلعه، آنرا قلعه صالح نام نهادند. آب قلعه به وسیله قنات از چشمه ای بنام کزرمی کوه تنگوان به قلعه می رسید و سبب آبادانی این منطقه و اطراف قلعه شده بود از آن زمان به بعد منطقه را صالح آباد می گفتند. قلعه صالح آباد و قنات آن بین سالهای 1280 تا 1250 خورشیدی به دست اشرار لرهای منطقه ویران گردید. اندکی بعد، از اواخر سده سیزدهم خورشیدی تیره ایی از لرهای لرستان در فاصله چند کیلومتری غرب ویرانه های قلعه صالح آباد وارد شدند و آنرا نشیمنگاه عشایری و روستایی خود قرار دادند که بتدریج روستا و دهستان صالح آباد نام گرفت. بیشتر مردم صالح آباد در سیاه چادر یا کَپَر زندگی می کردند که با روی کار آمدن رضا شاه پهلوی در سال 1304 خورشیدی، خانه های گِلی، جای سیاه چادرها و کَپَرها را گرفت. دو سال بعد یعنی در چهارشنبه 23/7/1306 خورشیدی برای نخستین بار در تاریخ ایران ساختمان سازی خط راه آهن توسط کمپانی های کروپ آلمان، کام ساکسنز یونان و یولن ایتالیا آغاز شد. در سال 1314 خورشیدی و هنگام مسافرت رضاشاه به ایستگاه راه آهن صالح آباد و پی گیری فرهنگستان زبان فارسی، روستا و ایستگاه صالح آباد به نام باستانی اش اندیمشک تغییر نام پیدا کرد. و این ایستگاه و روستا را اندیمشک نام گذارند. سرانجام با پایان کار ده ساله تونل ها در روز دوشنبه 24/2/1317 یا پنج شنبه 3/6/1317 خط راه آهن ناحیه لرستان به مرکزیت ایستگاه اندیمشک همزمان با گشایش خط راه آهن سراسری گشایش یافت، ناحیه راه آهن لرستان و ایستگاه آن اندیمشک به دلیل موقعیت بسیار بالای جغرافیایی و استراتژیکی از نظر اقتصادی، نظامی، اجتماعی و سیاسی بسیار مهم بوده است. بطوریکه در دوران جنگ جهانی دوم به دلیل ارتباط و پشتیبانی و هواداری ایرانی ها از آلمانی ها قوای متفقین یعنی کشورهای انگلیس، آمریکا، فرانسه و مزدوران هندیِ انگلیس در سال 1320 خورشیدی برای کمک رسانی به متفق خود روسیه و برای مقابله جنگی با آلمانی ها به زور وارد خاک ایران شدند و با استفاده از خط راه آهن سراسری ایران بویژه راه آهن ناحیه لرستان و ایستگاه اندیمشک، جنگ افزار و نیروی نظامی خود را به روسیه می فرستادند.

نیروهای متفقین (آمریکا، انگلیس، فرانسه) یک رشته ده کیلومتری از خط آهن ایستگاه راه آهن اندیمشک به تپه چرمه (جایگاه – پایگاه چهارم شکاری و تیپ 2 زرهی امروزی) ایجاد کردند و کارخانه های فشنگ سازی و لاستیک سازی، ساختمان های اداری، انبار و زاغه های مهمات و اسلحه های جنگی زیادی را برای مقابله آلمانی ها در همانجا دایر کردند، که پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 میلادی برابر با 1324 خورشیدی این زاغه ها، انبارها و ساختمانهای نظامی در اختیار ارتش شاهنشاهی ایران قرار گرفت که ساختمانهای اداری، سازمانی و نظامی پایگاه هوایی چهارم شکاری و پادگان تیپ 2 زرهی در آن ساخت و ساز شده و به همین نامها ماندگار هستند.

 

پی نوشت ها:

1. هول، فرانک، باستانشناسی غرب ایران، ترجمه زهرا بایسته، تهران انتشارات سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه ها چاپ اول، 3، 1381 صص 81 و 82

2. کریستن سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ ششم 1368، ص 417

3. استخری، ابواسحق ابراهیم، مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران 1367، ص 163

4. ابن حوقل، سفرنامه ابن حوقل (ایران در صوره الارض)، ترجمه دکتر جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1366، ص 104

5. مستوفی، حمدالله، نزهه القلوب، باهتمام و تصحیح: گای لیسترانچ، انتشارات دنیای کتاب، چاپ اول 1362، ص 111

6. کریستن سن، آرتور، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ ششم 1368، ص 417

7. امام (اهوازی)، سید محمدعلی، مقالاتی درباره تاریخ جغرافیایی دزفول، باهتمام محمدحسین حکمتفر، انتشارات دارالمومنین، چاپ اول، ص 82

منبع: هفته نامه ندای بهبهان

 

 

 

| نظرات 16 | 12:36 PM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: عمومی


تاریخچه کردستان بزرگ در سایه ایران با شکوه 

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کردستان یکی از مهم ترین شهرهای آریایی و کهن ایران است که متاسفانه بخش های زیادی از آن با توطئه های استعمارگران و نا آگاهی خلفای گذشته ایران از بدنه اصلی اش جدا شده است و در ترکیه و عراق قرار گرفته است که امید بسیار داریم مردم نیک سرشت کُرد ما به یاری دیگر هم میهنانمان روزی این خاکهای نژاد ایرانی را به میهن اصلی اش پیوند دهند . زیرا نام کشور عزیز ما ایران از ائیرانه ویجه گرفته شده است و در تمامی متون اوستانی و پهلوی و باستانی بر آن تاکید شده است . ائیرانه ویجه در معنی سرزمینهای آریایی نژاد معنی می دهد . به همین روی از دهها قوم و تیره مختلف تشکیل شده است که همگی آریایی هستند . نام مقدس و ورجاوند ایران برای همه نژادهای آریایی برگزیده شده است و متاسفانه کردستان عراق که امروزه با اعراب عراق زندگی میکنند هیچ همخوانی با نام آنها ندارد و جایگاه اصلی آنان سرزمینهای آریایی است که همانا ایران است . کردستان عراق با وسعتی برابر 80 هزار کیلومتر مربع همان استان شادپیروز در زمان ساسانی است که هویت تماما ایرانی دارد و هنوز جشن نوروز ایرانی جشن ملی آنها نیز هست . همین طور هم کردستان ترکیه و سوریه . متاسفانه وضعیت کردستان سوریه از همه مناطق کرد نشین وخیم تر است . به صورتیکه حکومتی بعث سوری کردها را تنها از هویت عرب می داند و هیچ هویت دیگری ( ایرانی ) را برای آنان به رسمیت نمی شناسد . در سال 1962 دولت سوریه کردها را از لیست شهروندان سوری خارج کرد و از داشتن کارت شناسیایی محروم گردیدند . در مارس سال 2004 در شهر قامشلی طی یک نبرد خیابانی بیش از 30 کرد توسط پلیس سوری کشته و صدها نفر دیگر زخمی شدند . کردهای سوریه که دارای ملیت ایرانی هستند جمعیتی بالغ بر 3 میلیون نفر هستند . امید بر این است روزی کردستان و کردهای ایران و دیگر تیره های ایرانی در تمامی امور کشوری و فرهنگی و هنری بیش از پیش فعال تر و پویا تر باشند . بدون شک کردستان از غنای فرهنگی و هنری بسیاری برخوردار است . موسیقی شگفت انگیز سنتی کردی که انسان را دگرگون میکند یکی دیگر از همین هنرهای بارز ایرانیان کرد است . لباسهای محلی زیبا و رقص بی نظیر کوردی که بیشتر به صورت دسته جمعی می باشد به راستی روح انسان را نوازش می دهد . ریشه تاریخی کردهای ایرانی نژاد به بیش از هفتصد سال پیش از میلاد باز میگردد . سرزمین ماد بزرگ که امروزه کردستان و آذربایجان نامیده می شود نقش زیادی در امپراتوری بزرگ ایران داشته است . به عبارتی میتوان گفت تک تک این تیره های کهن ( ماد + پارت + پارس ) تشکیل ایرانی را داده اند که روزگاری بس طولانی به شکلی بسیار دموکرات و متمدن بر خاورمیانه حکومت می کرده است . حزب تجزیه طلبان پ ک ک کردستان که هیچ پایگاهی در میان مردم ایران ندارد در اندیشه نابودی سرزمین آریایی کردستان از بدنه اصلی اش ایران بوده و امروزه نیز می باشد . آنها بر این باورند که مردم کردستان جزوی از سرزمینهای آریایی نیستند و می خواهند که با تشکیل یک کشور کوچک جدید مردمان آنجا را در فقر و زیر سلطه کشورهای قدرتمند بزرگ جهان نگاه دارند . سرزمینهای نفت خیز کردستان عراق نیز به این امر دامن زده است و آمریکا و انگلستان را بیش از پیش برای تحقق این نقشه اهریمنی تقویت کرده است . تشکیل کردستان بزرگ بدون شک در هیج شرایط زمانی برای آنان محقق نخواهد شد زیرا پیوند اقوام ایرانی بسیار فشرده تر از آن است که احزابهای دست نشانده کشورهای استعمارگر که همیشه در امور دیگر کشورها دخالت می کنند بخواهد آنرا پاره کند و هویت ملی آنان را لکه دار کند .
گوشه ای از این اقدامات ضد ایرانی که ریشه و فرهنگ و تاریخ ایران را نشانه گرفته است ساخت یک پرچم جعلی برای کردستان می باشد . این پرچم همان پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان ایران است که تنها خورشید را در خود جای داده است و شیر آن حذف شده است . نشان خورشید آن همان آئین کهن میترائیزم ایران است ولی هدف از ساخت چنین پرچمی تجزیه کردستان از بدنه اصلی اش ایران است . بدون شک وظیفه ماست تا در هرگوشه جهان که چنین پرچم جعلی را مشاهده کردیم با آن برخورد جدی کنیم و نگذاریم کشورهای فخمیه با چنین هدفهایی کردهای غیور ایرانی نژاد را غیر ایرانی بنامند . احزاب غیر مردمی کردستان منجمله دموکراتها , کمونیستها و کومله ها هیچ پایگاهی در ایران ندارند و ملت ایران کردها را بخشی جدانشدنی از ایران می دانند . فلسفه پرچم ساختگی کردستان از یک سو قابل درک است . زیرا کردهای عراق بر این باورند که آنها با پرچم عربی عراق قتل عام شدند و باردیگر این پرچم را پرچم کشورشان دانستند برایشان غیر قابل قبول است . این سخن کاملا منطقی و درست است ولی برافراشته شدن این پرچم در ایران به هیچ وجهه منطق و پشتوانه ای تاریخی ندارد و بدون شک هرگز این پرچم در ایران به رسمیت شناخته نمی شود . ( مگر فقط در یک صورت و آن اینکه تمامی بخشهای کردنشین منطقه به صورت ایالتی به ایران پیوند بخورند و پرچم خود را نیز داشته باشند . ) در نبرد صدام حسین گجستک با ایران شهر کردنشین حلبچه در شمال عراق با بمب های شیمایی به کلی ویران شد . کشتاری که در آن هنگام صدام از کردهای ایرانی انجام داد در تاریخ قرون اخیر بی سابقه بود . بیش از 180 هزار ایرانی در شمال عراق قتل عام شدند و صدام که خود با پشتوانه آمریکا و انگلستان و اتحادیه عرب به نبرد با ملت ایران برخواسته بود بر این مسند جنایت تکیه زد و به حیات ننگین خود ادامه میداد . یادبود این جنایت بزرگ تاریخ ایران چندین بار در دانشگاه تهران برگزار شد و برای درگذشتگان این واقعه هولناک طلب آمرزش شد . حال امروزه آمریکا سخن از دموکراسی خواهی و آزادی برای ایران و عراق می کند ؟ به راستی آیا ما باید چنین بهانه ای را به دست چنین متجاوزانی بدهیم که ایران را که خود صادر کننده حقوق بشر جهان بوده است , امروزه با تفرقه و چند دستگی متلاشی کند تا خود و متحدشانش به آسودگی بر آنان و هزاران سال فرهنگ و تمدن کهن و منابع طبیعی آنها تسلط یابد ؟ بر طبق خبرهای منتشر شده امروزه بیش از دو میلیون نفر در شهرهای کردنشین عراق و ترکیه و سوریه به زبان فارسی تسلط کامل دارند . آیا دولت ایران از آنان برای گسترش زبان فارسی و کردی در این شهرها حمایت کرده است ؟ در نبرد نا برابر ایران و عراق , کردهای عراقی و سنندج ایران به شهرهای مختلف ایران منجمله تهران و کرج و تبریز مهاجرت کردند . افتخار کنونی ملت ایران این است که پس از فروپاشی حکومت صدام , رئیس جمهوری ایرانی بر مسند قدرت عراق تکیه زده است . جلال طالبانی کرد ایرانی نژاد در منطقه عظیمیه کرج سالها زندگی می کرد . آقای بارزانی رئیس اقلیم کردستان عراق نیز در کنار وی بودند . پدر وی یکی از بزرگان تاریخ معاصر ایران بود . افتخار ما است که کردها بر عراق حکمرانی کنند و صد البته بهتر آنکه با هویت ملی خود یعنی ایران یکی شوند .
__________________
| (نظر بدهید.) | 4:03 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 

تاریخ کردستان پیش از اسلام

---------------------------------------------------------------------

منطقه امروزی کردستان عراق در دوران باستان بخشی از امپراتوری آشور را تشکیل می‌داد.آشور بانیژالدر سال ۶۳۳ پ م در گذشت. هوخشتره شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال ۶۱۴ پ م از کوه های زاگروس گذشت و ضمن تسخیر آبادی های آشوری سر راه، شهر اشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، نیوپلسر پادشاه بابل به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال ۶۱۳ پ م شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال ۶۱۲ پ م تسخیر شد. نیوپلسر رهبر بابلی‌ها به همکاری با ماد روی اورد.

در دوره‌های بعدی این منطقه بخشی از امپراتوری‌های ماد. هخامنشی.سلوکی. اشکانی و ساسانی گشت.

برخی منابع از قبیل گزنفون درباره کردان ساکن زاگرس در ارتش هخامنشیان که با لشکریان اسکندر جنگ و ستیز می کردند و از زبان استرابون جغرافی دان یونان باستان و اراتسن دبیر اسکندر درباره طوایف کردان بارزانی که با لشکریان اسکندر در حال عقب نشینی جنگیدند بسیار سخن رفته است .

برخی منابع از قبیل نولدکه (NOLDKE ۱۸۹۷) آورده‌اند که طوایف کردی که در نواحی مرکزی و جنوب ایران وجود داشتند در خلال دوره شاهنشاهی ساسانی به علت فتوحات ایران و حرکت جمعیت به طرف شمال غربی مهاجرت کرده و در سرزمین کردو (KURDU) ساکن شده و با کردهای آنجا مخلوط شده‌اند و نام آنها را قبول کرده‌اند این مردم که قبلا به نام مرتی‌ها شناخته می‌شدند در جنگهای مداوم ساسانیان و اشکانیان (پارتها) با رومی‌های بیزانسی شرکت داشته‌اند و با روم در جنگ بوده اند. اینان در قرن چهارم میلادی از طرف رومی‌ها به نام کرچخ شناخته می‌شدند.بر حسب سرزمین و لهجه‌های محلی کردهای قدیمی نام‌های کاردوخ (KARDUKH) و کاردیخ (KARDIKH) که سکنه و بومیان آن بوده‌اند بر این مردم اطلاق شده است.

در زمان ساسانیان منطقه امروزی عراق را ناحیه آسورستان یا دل ایرانشهر می‌نامیدند و طبق تقسیمات کشوری ایران آن زمان، آسورستان به دوازده استان و شصت تسو(شهرستان) بخش شده بود. بیشتر بخش شرقی منطقه امروزی کردستان عراق در زمان ساسانیان در استان شادپیروز قرار داشت. شمال غربی کردستان عراق استان بالا نام داشت. شهرهای بزرگ آن دوره در این منطقه، اربیل، گرمیان (کرکوک امروزی) و آشب(عمادیه امروزی) بودند.

| (نظر بدهید.) | 3:57 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


  نگاهي به فرهنگ و آيين هاي مردم کردستان / مردمي شجاع اهل موسيقي و جشن 


اسفنديار آبنوس

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

فرهنگ و مدنيت در جهان امروز عنصري اساسي و بسيار مهم در روابط اجتماعي و ارتباطات گسترده ميان جوامع محسوب مي شود. تمدن مهم ترين عامل درخشش يک جامعه و ملت است. هنگامي که ما به اين واژه مي انديشيم همواره تمدن بزرگ ايران به ذهن خطور مي کند. تمدني با قدمتي چند هزار ساله که بر تارک تاريخ مي درخشد و در بررسي و مطالعه اين تمدن بزرگ و ترکيب آن نقش مردم کرد به طور آشکار بر صفحه تاريخ اين سرزمين جلوه مي کند.
    
    کردها در سرزميني پهناور از کوه ها و دشت هاي به هم پيوسته يي که از کوهستان هاي زاگرس تا کوه هاي تورس در آناتولي و از شمال جلگه خوزستان تا کوه هاي ارمنستان کشيده شده، سکونت دارند.
    
    سرزميني از الوند تا فرات، از دشت ذهاب تا دشت ارزروم، سرزميني با نهرها و کوهستان هاي فراوان.
    
    سرزمين کردها در امتداد محوري از شمال لرستان و از آن سو از شمال کاظمين عراق تا منطقه ارزروم ترکيه و کوه هاي قفقاز، از جنوب به شمال کشيده شده است و همچنين از محور شرق به غرب از همدان ايران تا فراي رود فرات و منطقه موسوم به جزيره در سوريه امتداد دارد.
    
    از لحاظ پيشينه تاريخي براساس تحقيقات و مطالعات دانشمنداني همچون مينورسکي و اوژن پيتارد مردم کرد بازمانده قوم متمدن ماد هستند که از قسمت هاي شرقي به اين سمت مهاجرت کرده اند و آن تمدن باشکوه را بنا نهادند و بعد از آن نيز تاثير بسزايي در تاريخ امپراتوري ايران داشته اند و در حيات طولاني خود فراز و نشيب زيادي را به خود ديده اند.
    
    درباره ريشه لغوي واژه «کرد» نظريات مختلفي ابراز شده اما بيشتر بر اين نظر بوده اند که کرد به معناي شجاع و دلير است و در باب خصوصيات آنان نيز کساني که در طول تاريخ از اين سرزمين ديدار کرده اند کردها را مردمي آزاده، شجاع و ميهن پرست وصف کرده اند که علاقه زيادي به موسيقي و جشن دارند.
    
    کردها در ريشه و منشاء خود افسانه هايي دارند. از جمله مي گويند هنگامي که براي خوراک مارهاي ضحاک هر روز دو جوان را قرباني مي کردند وزيري نيکوخصال به اين انديشه افتاد که هر روز يکي از آن دو جوان را نجات دهد. بعد از مدتي که جمعيت آنان افزون شد، به زندگي در کوهستان هاي زاگرس پرداختند و اعقاب آنها را کردهاي امروزي مي دانند. عده يي بر اين افسانه اند که هنگامي که حضرت سليمان بر حکمراني بود فرمان داد که پانصد دختر از زيباترين هاي سرزمين روم را به درگاه او بياورند. اين عده کردها را از بازماندگان آن زيبارويان مي دانند. افسانه ديگر کردها را از اعقاب کردبن اسفنديار مي داند.
    
    اما طبق تحقيقات دانشمندان همزمان با مهاجرت مادها به غرب فلات ايران، گروه ديگري به نام کاردو يا کاردويي يا کورت که آنها هم از آريايي ها بودند به غرب مهاجرت کرده و با آنها امتزاج يافته و کردهاي امروزي از بقاياي آن اقوام آريايي هستند.
    
    زبان کردي
    
    زبان کردي را بيشتر دانشمندان از جمله مينورسکي، هارتمان و وايباخ تغيير و تحول يافته همان زبان مادها مي دانند و حال اين زبان در طول سه هزار سال تغيير و تحول يافته و به کمال و غناي کنوني رسيده است. به عقيده زبان شناسان ظرفيت، گستردگي و پتانسيل زايش زبان کردي بسيار زياد است و به علت کوهستاني بودن قلمروي سکونت اين مردم و روابط درون گروهي آنان زبان کردي کمتر مورد امتزاج و اختلاط زبان هاي ديگر قرار گرفته است که البته در عصر حاضر به علت گسترش ارتباطات و توسعه علوم ورود لغات و اصطلاحات از زبان هاي ديگر به اين زبان روند فزاينده يي يافته است.
    
    زبان کردي زيرمجموعه زبان هاي هند و اروپايي است که خود داراي شعباتي چند است که هر کدام در محدوده جغرافيايي خاصي گسترش يافته اند. محققان به طور کلي زبان کردي را به سه يا چهار گروه عمده تقسيم بندي کرده اند:
    
    1- گويش کرمانجي شمالي
    
    2- کرمانجي جنوبي يا سوراني
    
    3- گويش هورامي و گوراني
    
    4- گويش لکي
    
    1- گويش کرمانجي شمالي : حدود نيمي از کردها به اين گويش تکلم مي کنند، محدوده وسيعي از منتها اليه شمال غربي ايران و اکثريت کردهاي ترکيه و تمام کردهاي سوريه و شمال استان اربيل و دهوک عراق را شامل مي شود که «بادينان» ناميده مي شود و به همين خاطر به لهجه آنان باديناني هم گفته مي شود. مردم بادينان به دينداري همواره مشهور بوده اند و از گذشته ها به آنها «بهدينان» يا «بادينان» گفته اند. در ايران به خاطر ايل شکاک که کرمانجي صحبت مي کنند به آن شکاکي هم گفته مي شود. کرمانج هاي ايران در شهرهاي ماکو، اروميه و سلماس و شهرهاي شمال خراسان يعني قوچان و شيروان سکونت دارند و در ترکيه شهرهاي دياربکر، ماراين، اورفا، وان، بوتان، حکاري و... در عراق در شهرهاي سنجار، زاخو، عماديه، اکره و روانه وز ساکن هستند و کتب و نوشته هاي زيادي به اين گويش موجود است که قديمي ترين آنها کتب مذهبي ايزديان است.
    
    2- کرمانجي جنوبي يا سوراني: اين گويش عموميت و رسميت بيشتري نسبت به بقيه گويش ها يافته است و حالت زبان رسمي و ادبي و نوشتاري کردي را نيز يافته است. اين گويش محدوده بسيار وسيعي را شامل مي شود که در ميانه محل سکونت کردها قرار دارد و حد فاصل بين کرمانج ها و گوران ها است که از شمال کرمانشاه تا جنوب اروميه و اربيل و از طرف غرب تا فرات را شامل مي شود و شهرهاي مهمي همچون سنندج، اربيل، سليمانيه، کرکوک، مهاباد، سقز و... به اين گويش تکلم مي کنند. اين گويش خود شامل سه شعبه سنه يي، عراقي و مکري است که گويش مکري به نظر زبان شناسان شباهت زيادي به زبان مادها دارد. بيشتر نوشته ها و کتب کردي مخصوص در زمان حاضر به اين گويش نگاشته مي شود.
    
    3- گويش گوراني و هورامي: کردهاي جنوبي به اين گويش تکلم مي کنند. اين گروه از کردها در استان هاي کرمانشاه و ايلام ايران و شهرهاي خانقين و مناطق باجلان و طاوق و کناره هاي زاب بزرگ در عراق ساکن هستند و همچنين قسمت هاي شرقي استان کردستان نيز يعني شهرهاي قروه و بيجار نيز به گوراني تکلم مي کنند. گويش هورامي خاص منطقه هورامان يا اورامان است. هورامي قديم از کمترين گويش هاي کردي و ايراني است که شباهت نزديکي به زبان اوستايي و زند دارد. کتب مذهبي مکتب اهل حق به زبان هورامي قديم نگاشته شده است که از لحاظ مردم شناسي و زبان شناسي اهميت بسزايي دارد. قدمت اين متون حتي به قرن دوم هجري هم مي رسد. گويش «زازايي» نيز که زيرمجموعه گوراني است، گويش رايج مردم «درسيم» ترکيه است که بين رودهاي مرادسو و فراتسو تا محل تلاقي آنها را شامل مي شود.
    
    4- گويش لکي: گويش قسمتي از کردهاي جنوبي است که ارتباط بسياري با گوراني کرمانشاهي دارد و منطقه بين کرمانشاه و خرم آباد را شامل مي شود. مردم شهرهاي نورآباد، هرسين، کوهدشت و سلسله و دلفان و ايلات و عشاير اين مناطق به اين لهجه تکلم مي کنند. عده يي گويش لکي را قسمتي از لري دانسته اند درحالي که پيوستگي آن با کردي آشکار است. در کتب تاريخي از لرها با عنوان کردهاي جبال ياد کرده اند و شعبه يي از کردها و عده يي از زبان شناسان هم بر اين عقيده هستند. اين زبان شناسان بر اين عقيده اند که دليل اينکه لري را لهجه يي از زبان فارسي دانسته اند نزديکي فونتيک آن دو با هم است.
    
    جمعيت کردها
    
    جمعيت کردها به طور دقيق به علت پراکندگي در کشورهاي مختلف مشخص نيست و ارقام مختلفي اظهار شده است اما آنچه به واقع نزديک تر مي نمايد جمعيت کردها حدوداً 36 ميليون نفر ذکر شده است که قسمت عمده يي به طور متمرکز در چهار کشور ايران، ترکيه، عراق و سوريه ساکن هستند. از اين جمعيت حدود نيمي در ترکيه و بقيه در ايران و عراق و قسمت جزيره سوريه ساکن هستند. علاوه بر اين عده يي هم به طور پراکنده در شمال خراسان، بلوچستان و قفقاز و دره هاي افغانستان هستند که در طول تاريخ به وسيله حکام کوچ داده شده اند. همچنين در سده اخير به علت مسائلي همچون مشکلات سياسي و جنگ و... عده زيادي از کرد ها که بالغ بر دو ميليون نفر را شامل مي شود به ديگر نقاط جهان همچون اروپا و امريکا مهاجرت کرده اند.
    
    کيش و آيين کردها
    
    در بحث از حوزه دين و آيين هنگامي که به تاريخ کردها و تجارب آنها در اين مقوله مي نگريم سخن فراوان است. ارائه تصوير روشني از اين تجارب و تحولات نيازمند بررسي واقعيات تاريخي و عوامل موثر بر زندگي اين مردم به گونه يي بي طرفانه و به دور از تعصب است. اين گونه که از مطالعات و تحقيقات دانشمندان برمي آيد تا قبل از ظهور زرتشت آيين ميترائيسم يا مهرپرستي در ميان کردها رواج داشته است. آيين مهر چنان با زندگي مردم پيوستگي همه جانبه داشته که آداب و نشانه هاي آن پس از چند هزار سال همچنان در زندگي اين مردم مشهود است.
    
    پس از اينکه زرتشت ظهور کرد مردم به آيين وي روي آوردند. از نوشته هاي محققان چنين برمي آيد که زرتشت سفرهاي زياد به غرب فلات ايران و در ميان کردان داشته و به ارشاد مردم پرداخته است. در شهر باستاني «شهرزور» در نزديکي سليمانيه که مهمترين شهر در تاريخ کردها بود، آتشکده هاي بسياري وجود داشته است و حاکميت شهر از آن خود کردان بوده و امپراتوري هاي وقت ايران متعرض آنان نمي شدند.
    
    در زمان حمله اعراب به ايران پس از تصرف تيسفون اعراب مسلمان به سوي شرق و شمال روي آوردند و در پي آن حملات زيادي را به کوهستان هاي محل سکونت کردها آغاز کردند و پس از مدتي پيشروي به شهر زور در شمال شرقي تيسفون رسيدند. شهر مدت زيادي مقاومت کرد اما در نهايت به تصرف درآمد.
    
    کردها در پي آشنايي با دين اسلام به تدريج به اين آيين روي آوردند و طي قرن ها در پاسداري از آن کوشيده اند. در زمان حاضر مذاهب گوناگوني ميان مردم کرد رايج است که به طور عمده پيرو چهار مذهب تسنن، تشيع، اهل حق و ايزدي هستند. علاوه بر اينها گونه هاي خاصي از شيعه در اين سرزمين مرسوم است از جمله طوايف مشبک هستند که علي (ع) را با صفت بزرگ «کردي رش» مي خوانند و همچنين «بجوران ها» که آنان را از گروه هاي صوفيه شيعي مي دانند و همچنين «صارلي ها» که آنان را نيز بازمانده گروه هاي شيعي صوفي مي دانند که خود را سخت پايبند علي بن ابي طالب(ع) مي دانند.
    
    اکثريت کردها را اهل تسنن تشکيل مي دهند. به عبارتي قريب به اتفاق کردهاي ترکيه و سوريه سني مذهب و حنفي هستند و نيز اکثريت قابل توجهي از کردهاي عراق و کردهاي ساکن نيمه شمالي قسمت کردنشين ايران سني مذهب هستند که البته اهل تسنن ايران و عراق بيشتر شافعي هستند. به طور کلي کرمانج ها حنفي و سوران ها شافعي مذهب هستند و کردها از پايبندترين مردمان به اصول اسلام هستند.
    
    در مناطق جنوبي اين سرزمين شيعيان ساکن هستند که گوران ها و لک ها را شامل مي شود و اکثر آنها ساکن ايران و قسمتي نيز در عراق ساکن نواحي و شهرهاي بدره، مندلي و خانقين هستند. جمعيت کرد شيعي به علت نزديکي سکونتگاه آنان با مراکز شيعيان و آشنايي با آنان از پيروان آن آيين شدند. علاوه بر گوران ها و لک ها کردهاي کرمانج ساکن شمال خراسان که به آنجا کوچ داده شده بودند از زمان شاه عباس صفوي به دليل قرار گرفتن سرداران آنها در شمار سرداران سپاه صفوي به تشيع روي آوردند.
    
    يارسان به کردهايي اطلاق مي شود که پيرو آيين اهل حق هستند و در قسمت هاي جنوبي سرزمين کردنشين ايران و عراق ساکن هستند. يارسان عراق در شهرهاي خانقين، بدره و طاوق کرکوک ساکن هستند. يارسان ترکيه نيز گوران هاي ترکيه هستند که در شهرها و مناطق دياربکر، بتليس و دپرسيم ساکنند. يارسان خود را از پيروان مخصوص علي(ع) مي دانند.
    
    رهبر يارسان در سده هشتم هجري که آنها را به صورت جمعيتي متشکل درآورد اسحق فرزند شيخ عيسي برزنجه يي بود که محل سکونت آنان در استان سليمانيه بود و بعدها به علت فشار حکام منطقه به سرزمين هاي جنوبي و اورامان کوچ کردند. دست نوشته هاي زيادي از يارسان موجود است که به صورت اشعار منظوم ده هجايي است و قدمت آنها تا قرن دوم هجري مي رسد و شباهت زيادي به اشعار قبل از اسلام دارد.
    
    قسمت عمده اين سروده هاي مذهبي در «نامه سرانجام» مسطور است.
    
    ايزديه مذهب آن دسته از کردان است که ساکن مناطقي در عراق و ترکيه و ايران به طور متمرکز هستند و به لهجه کرمانجي تکلم مي کنند و در جمعيت هاي متشکلي با روابط درون گروهي در مناطق استان هاي سنجار، موصل و منطقه شيخان عراق و دياربکر ترکيه و معدودي نيز در ميان کردهاي ايران هستند. درباره منشاء ايزديه عقايد مختلفي ابراز شده است، اما آن گونه که از مطالعات محققان و دانشمندان برمي آيد به قبل از اسلام حتي به قبل از زرتشت برمي گردد. زماني که ايرانيان ايزدان را پرستش مي کردند و اين گروه از آريايي ها تاکنون به گونه يي بر آيين خود مانده اند هر چند آيين ايزديه در طول تاريخ تاکنون تغيير و تحولات بسياري را به خود ديده است و مفاهيم زيادي از ادياني همچون اسلام و مسيحيت بدان راه يافته است.
    
    رهبر تاريخي آنان که ايزديان را در دوره اسلامي در عراق رهبري کرد شيخ عدي بن مسافر بود. شيخ عدي مردم را از لعن هر کس و هر چيزي بر حذر داشت. ايزديان علاوه بر تقديس قرآن دو کتاب مقدس به نام «جلوه» و «مصحف رش» دارند که جلوه منتسب به شيخ عدي است و «مصحف رش» يا کتاب سياه حاوي اصول ايزديه است که دويست سال پس از شيخ عدي نوشته شده است. ايزديان به زبان کردي کرمانجي صحبت مي کنند و کتب آنها هم به «کرمانجي» نگاشته شده است. بزرگ ترين قبيله ايزدي قبيله «توهايا» بوده که در شمال موصل مسکون بوده اند. در ميان ايزديان نظر کردن به زن غير ايزدي ناپسند است. ازدواج در ماه «نيسان» حرام است. طاووس ميان آنان پرنده يي مقدس است که در اعياد خود با ساز و آواز آن را مي گردانند. از ديگر آداب ايزديان احترام بسيار به طبيعت، افروختن آتش بر مقابر، غسل تعميد کودکان و حسن پنداشتن پوشيدن پيراهن يقه شکافته است.
    
    منابع و ماخذ:-
    
    ابن بلخي، فارسنامه
    
    خوشحالي: بهزاد، زبان شناسي کرد و تاريخ کردستان، انتشارات فن آوران، 1379
    
    زکي، محمد امين، کرد و کردستان، انتشارات آيدين، 1377
    
    سيسيل جي، ادموندز، «کردها، ترک ها، عرب ها» ترجمه ابراهيم يونسي، انتشارات روزبهان، 1367
    
    سنندجي، شکرالله، تحفه ناصري در تاريخ و جغرافياي کردستان، انتشارات اميرکبير، 1366
    
    مردوخ کردستاني، تاريخ کردستان، انتشارات هژار، 1379
    
    مشکور، محمدجواد، تاريخ شيعه و فرقه هاي اسلام تا قرن چهارم، انتشارات اشراقي، 1368
    
    بني سليم، محمد، يزيديه، مشکوه، شماره 67، تابستان 1379
    
    ياسمي، غلامرضا، کرد و پيوستگي نژادي، نشر جامي، 1386
    
    کنيان، درک، کردها و کردستان، ترجمه ابراهيم يونسي، انتشارات نگاه، 1372
    
    کندال، مصطفي نازدار، کردها، ترجمه ابراهيم يونسي، انتشارات روزبهان، 1372
    
    *وکيل دادگستري

---------------------------------------

روزنامه اعتماد > شماره 1517 26/7/86 

| (نظر بدهید.) | 3:50 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 
 تشکیلات و نظامات آیین دادرسی کیفری در ایل لر ممسنی
سعيد چوبينه

------------------------------------------------------------------------------------------------
در ایلات لر برای ارایه ی ادله ی اثبات دعوا معمولاً قسم و شهادت شهود از پرکاربردترین دلایل به شمار می رفت.

مقدمه

« اول نکنه که بتوان گفت شاید این باشد که تأثیر و قدرت عرف و عادات و رسومات خاص قوم لر که بشیتر به چادر نشینی و زندگی قبیله ای ، همه ی افراد یک طایفه یا قوم در کنار هم می زیسته اند انکارناپذیر جلوه نماید . آنچنان عرف و عادات دیرینه ای که به حقیقت بسیاری از قوانین دولتی و حکومتی و گاهی دینی را کنار گذاشته و پایبندی به عرف و عادت عشایری لر را بر هر چیز ارجح می داده اند . آنگونه است که شاید بتوان ادعا نمود برخی از این عادات و رسوم را تنها در اقوام باستان ایران زمین بتوان سراغ گرفت، که براستی اقوام لر سهم بایسته و شایسته ای در اعتلای فرهنگ ایران داشته اند گرچه نمود این امر کمتر به ذهن محققان و فرهنگ شناسان ناآشنا با این قوم آمده است. آنچنان که از لر تنها چهره ی تعصب و خشونت قبیله ای و نزاعهای گاه خونین و دنباله دار در ذهن دارند و کوشیده اند این قوم سلحشور و پر جنب و جوش را قومی منزوی و جدای از تحولات و دگرگونی های جامعه بشری نمایش دهند. تا آنجا که به ندرت بتوان سراغ داشت محققان لری که خود به شناخت و شناختن هویت خویشتن پرداخته باشند.

پیران و کهنسالانی را دیده ایم که چشم به راه آیندگانی سپرده بودند تا نکته یا خاطره ای از آن روزگاران طلب کنند و بگونه ای « این راز سر به مهر با عالم عیان کنند ».

اما ... باشد فرصتی و رغبتی تا بسراییم دیگربار ، سرود بودن و ماندن خویش را »

یکی از چهار ایل عمده ی جنوب، ایل ممسنی است و چهار طایفه ی بکش ، رستم ، جاوید و دشمن زیاری را شامل می شود که در مسافت میان سپیدان و کازرون و گچساران می زیسته اند . آنچنان که گفته اند زود تحت تأثیر مراکز شعری قرار گرفته و از حالت ایلاتی خارج شده اند .

طوایف این ایل توسط کلانتری اداره می گردیده است. آنچنان که هر تیره نیز با کمک ریش سفیدان و بزرگان خانواده ها اداره می شد و باید دانست که کدخدایی و کلانتری موضوعی صرفاً ارثی بوده و در انحصار با وجود این امر در بیشتر موارد دیده شده که کلانتر و کدخدا بواسطه ی اینکه از ایل و تبار زیردستان خود بوده اند همه را به اسم کوچک شناخته و با رعایت کمترین آیین و تشریفات خاصی توسط آنها شخصاً به دعاوی و اعتراضات افراد رسیدگی می نمودند. گرچه تمام دخل و خرج کدخدا یا کلانتر نیز بواسطه مالیاتهای سنگین و عناوین مختلف دیگر را فراهم می شد.

در هر حال آن تندخویی و خودسری و لجاجت و از طرفی دیگر این فقر و بی چیزی تعداد برخی از جرایم را از قبیل جرات و نزاعهای پی درپی و قتل وسرقت و راهزنی زیاد نموده است، ولی برعکس راستگویی و سادگی و شهامتی که مخصوص افراد ایل یم باشند تعداد جرایم مربوط به تقلب و نیرنگ و حیله گری را در میان ایلات تقلیل داده است » به هر صورت با توجه به برخی ویژگیهای مشترکی که میان لربویراحمد با لر ممسنی علی رغم برخی تفاوتهای فاحش وجود دارد، شاید بتوان این موضوع را به ممسنی نیز تسری داد. گرچه در ممسنی بواسطه کشاورزی وضعیت آرامتری حاکم بود.

گفته شد که در ایل ممسنی کلانتر رأس بوده برخلاف ایلات قشقایی که توسط ایلخانی اداره می شده اند . غالباً کلانترها که خود را مأمور حفظ و نظم حکومتی می پنداشتند اقدام به قضاوت و اجرای مجازات نیز می نمودند. بدین گونه که با برپا کردن چادری بزرگ در میدان با محوطه ی وسیعی و دعوت از ریش سفیدان محلی و افراد متشخص جمعی را تشکیل می دادند و با همراهی عده ای فراش محکمه ی قضایی بر پا می کردند. البته آنچنان که پیداست برپایی اینگونه محکمه ها مختص جرایم کوچک و معمولاً کم اهمیتی بوده است که بیشتر دارای جنبه ی عمومی بوده اند و جنبه ی خصوصی ضعیفی داشته اند همچون تقلب و دروغ و بی احترامی به عمال حکومتی بسیاری از جرایم را اگر زیاندیده از جرم پیگیری نمی نمود هیچگاه مرجع دعوی به تعقیب و پیگیری آن نمی پرداخت در تفکیک جرایم می توان جرایم علیه کلانتر و خانواده ی او یا منافعش را دارای جنبه ی عمومی نیز دانست.

گفته شده که کلانتران اغلب مرجع طرح دعوی بوده اند ولی مراجع دیگری نیز همانند کدخدایان و متنفذین نیز دیده می شود و قدرت و نفوذ این افراد ، اختیارات رفع و حل فصل آنها را فراموش می داده است . معمولاً افراد ایل تا آنجا که حکمی ظالمانه نمی بود به آن تن می دادند و پیروی می کردند . این احکام جز توسط خود کلانتر یا کدخدا قابل تغییر و فسخ نبوده است .

شیوه ی عریضه نویس و طرح دعوا بجز در موارد حضوری و شفاهی، مکاتبه ای بوده است و در آن مدعی از حال خود بسیار آه و ناله می نماید و به تعریف دادرسان می پردازد و سوابق خدمتگذاری و فرمانبری را ذکر نموده و سپس به موضوع دعوا می پرداختند .

جالب اینجاست که هزینه ای بابت هزینه ی دادرسی از مدعی دریافت نمی گردیده است و رسیدگی به دعاوی بدون چشم داشت مالی از طرف کلانتر یا کد خدایان صورت می گرفت بنا به عرف و عادت معمولاً حیوان یا اشیایی همزمان با تحویل دادن عرض حال (عریضه) درب خانه ی کلانتر یا کدخدا تحویل داده می شده است که گاه دیده شده است که حیوان و امتعه اشخاص که قرار بود بر علیه آنها حکم داده شود بازگرداند می شده است.

موضوع عرض حال جدا از جنبه ی حقوقی یا کیفری آن بدلیل عدم طبقه بندی جرایم و با هر موضوعی که مطرح می گردید صرفاً در صلاحیت همان تنها مرجع دعوا بوده است .

معمولاً به محض تحویل عرض حال و بر پایی مرجع دعوا، بدون آنکه تحقیقات مقدماتی خاص صورت بگیرد و بلافاصله با مطرح نمودن ادله ی اثبات دعوی حاضر حتی درصورت غیبت خوانده دعوی حکم صادر و دستوری و حکمی نوشته و با مهر یا دستخط یا احیاناً امضای مرجع دعوی به خواهان پیروز داده می شده است که در صورت عدم تبعیت محکوم علیه، محکوم له یا خواهان می توانست از همان مرجع دعوا الزام محکوم را با زور و توسل به قوای نظامی موجود خواستار شود .

البته عدم اطاله ی دادرسی و نبودن تحقیقات مقدماتی بطور معمول از آنجا ناشی می شود است که در محیطی که معمولاً دامنه گسترده ای نداشت اخبار و اطلاعات به سرعت به گوش همگان می رسید و مرجع دعوی در بیشتر موارد از اصل موضوع آگهی داشت.

-    آراء قطعی محسوب می گردید و حق تجدیدنظر خواهی مگر در مواردی که ادله ی اثبات دعوی محکوم علیه قویتر بود ممکن نبود . گاه افراد ذی نفوذی پیدا می شده است که به واسطه ی روابط با مراجع حکومتی بالاتر و یا پرداخت رشوه های کلان قادر بودند آراء را به نفع خود تغییر دهند . این سرعت عمل در صدور رأی و قابل تجدید نظر نبودن و قطعی بودن حکم را می توان همان اصل سرعت و قطعیت مجازاتها دانست که آن را ناظر بر قدرت دستگاه قضایی و برخورد قاطع با مجرمان می دانند .

-    باید یقین داشت که اصل بدیهی تساوی همه ی افراد در برابر قانون و اعمال مجازات متأسفانه گاه بشدت مورد تجاوز قرار می گرفت و بجز در موارد نادری که خواهان و خوانده قدرتی یکسان داشته یا از اهالی آن دیار نبوده اند در بقیه ی موارد عدول می شده است. عوامل مختلف از جمله اعمال نفوذ اشخاص ذی نفوذ – دادن رشوه روابط خویشاوندی و فامیلی – درجه اجتماعی هر یک از طرفین – مقیم یا مهاجرنشین بودن طرفین – قدرت طایفه یا وزنه محسوب شدن قوم هر یک از دو طرف و ........ منجر به صدور آرایی می گردیده که بدلیل نبودن حق تجدید نظر و یا نهادهایی حقوقی همچون اعاده ی دادرسی قطعیت می یافت و جز اجرای آنها راهی برای محکوم باقی نمی گذارد داشتن اختیارات و قدرت قضاوت مطلق کدخدا یا کلانتر و یا خان معمولاً دادخواهی از آنان را نزد مقامات حکومتی بدون هیچ نفوذی بی معنی جلوه می داد و آنها بدون ترس از مواخذه یا فشاری تصمیمات خود را علنی می نمودند . البته اینان به آنچنان احکام ظالمانه ای حکم نمی دادند چرا که در این حال جز سلب امنیت آسایش خویش اقتدارشان نیز بدون مشروعیت می ماند.

-    از اشخاصی بنام فراش باش یا فراشی باشی نیز نام برده اندا که مأموریت رسیدگی به جرایم را داشته و پس از تحقیق و شنیدن دفاعیات و دلایل طرین آنچه نظرشان بوده است را به ایلخان انتقال و لره و همراه او به صدور حکم اقدام می نمودند. این موضوع را در ایلات قشقائی تأیید نموده اند که بعید به نظر می رسد که چنین امری در ایل ممسنی وجود داشته باشد چرا که خوانین معمولاً خود اقتدارشان را در همین رسیدگی یا حل و فصل اختلافات جستجو می نموده و کمتر مجال تفویض اختیار یا نیابت قضایی به کدخدایان می دادند مگر در موارد جزیی و غیرحساس.

-    عدم عدالت موجود در قضاوتها و لوس شدن آنها معمولاً بسیاری از افراد را به این سو کشاند که خود جهت احقاق حقوقشان دست بکار شده و طرح دعوا نزد این مراجع را نوعی ننگ و کوچکی به حساب آورند . اعتقاد بر این امر که آنجایی که بتوانیم حقمان را بگیریم، چرا خود نگیریم موجب تجاوز به جان و اموال مدیون می گردید و در دعاوی مالی یا به طور مستقیم دین خود را از اموال برداشته و یا مالی را از مدیون به گرو نزد خود نگه می داشتند تا مدیون طلب خود را بپردازد. مدیون به فراخور قدرت خویش ممکن بود متقابلاً دست به گروکشی و چنین اقداماتی بزند این ننگین شمردن توسل به مقامات حکومتی در دعاوی جز این بیشتر به چشم می خورد .

ادله اثبات دعاوی

-    در ایلات لر برای ارایه ی ادله ی اثبات دعوا معمولاً قسم و شهادت شهود از پرکاربردترین دلایل به شمار می رفت. به علت نبودن افراد با سوادی که بتوانند نوشته یا سندی را تنظیم نمایند و معمولاً اعتماد معمول میان افراد بدلیل رابطه خویشاوندی یا فامیلی مشترک کمتر سندی وجود داشت ، ولی اسنادی هم می توان یافت که تنظیم گردیده اند و معمولاً بیشتر جریان معاملات املاک و حق استفاده از آب جهت کشاورزی موضوع آنها بوده است که بواسطه ی اینکه بتصدیق یا امضاء کلانتر یا خوانین می رسیده یا نه و یا آنها نسبت به مفاد آن قرارداد چه نظری داشتند از درجه ی اعتباری متفاوتی برخوردار بودند .

-    قسم = قسم از آن حیث که معاملات شفاهی شیوع فراوانی دشته و معمولاً افراد به اعتقاد مذهبی پایبند بودند از دلایل مهم می توان شناخت . آنچنان که نسبت به امامزاده ها و سیدانی را که جدشان را به اصطلاح تند و پر جذبه می دانستند قسم یاد می کردند. بر طبق قاعده ی حقوقی و فقهی (البینه علی المدعی)  سوگند بر عهده ی مدعی است اما گاه مدعی علیه با قسم موضوع را انکار می نمود و مدعی از آوردن قسم خودداری می کرد و این امر رافع دعوی بود. قسم افراد با ایمانتر و مذهبی تر بیشتر مورد قبول قرار می گرفت مگر آنکه خلاف این امر برای مرجع دعوی به اثبات می رسید .

-    مواردی بوده است که انتساب جرمی به کسی احراز نمی شده و زیاندیده یا متضرر دیگران را به ادای سوگند یا احیاناً دست گذاشتن روی قران مجبور می نمود و اجتناب از این امر ممتنع را در مظان اتهام قرار می داد.

احکام

-     در احکام صادره ی آن زمان معمولاً فقط خود حکم به مجازات ذکر می گردید و نیازی به ذکر حکم به برائت متهم نمی دیدند. در احکام تنها در مواردی می توان استدلالاتی را برای اثبات جرم ملاحظه کرد که از جمله شهادت شهود یا اقرار بوده است ولی شاید بتوان گفت هیچ حکم مستندی موجود نمی باشد که صرفاً براساس ضابطه ی شخص اقدام می نمودند و به مستند و مستدل بودن احکام اعتنایی نمی شده و معتقد بودند که قدرت خان یا کلانتر به این حکم مشروعیت لازم را می دهد و به چیز دیگری نیاز نمی باشد.

نباید تأثیر عرف و عادت معمول و رویه ی جاری را در صدور احکام نادیده گرفت. به گمان من این صدور آراء براساس آراء صادر شده ی قبلی در موارد مشابه را شاید بتوان به طور ناقص شبیه نظام حقوق کامن لا که در آن براساس رویه قضایی حکم می کنند دانست. با وجود آنکه اصل شخصی بودن کمتر بروز پیدا می کند و خانواده ای محکوم علیه نیز گاهی از اعمال مجازات مصون نمی مانند ولی اصل فردی بودن به آن معنا که با توجه به شخصیت و خصوصیات مجرم را مجازات نمود تا حدودی رعایت می گردیده است.

گرچه بیشتر به جنبه ی ارعابی مجازات نظر داشتند تا جنبه ی اصلاح و درماندگی آن وضع مجازاتهای خفیف برای مجرمان اتفاقی – توجه به درجه خانوادگی و تأثیر محکومیت بر افکار مجرم و میزان پشیمانی وتلاش برای کاهش ضرر و زیان ناشی از جرم معمولاً مورد توجه قرار می گرفت .

-    از معمولی ترین مجازاتهای کیفری آن دوره که اغلب مجازاتهای بسیار خشنی نیز بودند می توان از مجازاتهای به چوب و فلک کردن، بریدن دست و یا پا درمورد سارقان، بریدن گوش و یا زبان درمورد جاسوسان، کورکردن، غارت و یا گرفتن غرامت و زندان و حبس و تیرباران کردن م یتوان نام برد.

-    موارد منع اجرایی مجازاتها آقای محمد بهمن بیگی تحصن را ذکر نموده اند به این شکل که مجرم به خانه ای پناهنده گردیده و در پناه و حمایت کامل افراد آن خانه یا خانواده قرار می گیرد و چنانچه تعرضی علیه او شود و تمام افراد آن خانواده به پشتیبانی از او برمی خاستند.

بنظر اینجانب این امر باید از اواسط مشروطه به اوج خود رسیده باشد چرا که متخصصان در آن زمان در پی یورش نظامیان به سفارتخانه های کشورهای خارجی پناه می بردند و به اصطلاح در آنجا تحصن می نمودند.

جرایم شایع

قتل» در جرایم شدیدی همچون قتل توجه به جنبه ی عمومی  یا همان حق اللهی جرم نمی گردیده و صرفا قتل را جرمی خصوص دانسته و کمتر دیده می شد که کلانتر در شرایطی که خانواده ی مقتول به تعقیب وقصاص قاتل نمی پرداختند به جنبه ی عمومی این جرم بپردازد و یا در صدد مجازات قاتل برآید .

در مناطقی از ایل ممسنی که تعصبات پررنگتر بوده و معمولاً همه ی افراد ایل مسلح بوده اند قصاص به نوعی حفظ حرمت و حیثیت طایفه و خانواده محسوب می گردیده است وهمه افراد طایفه درصدد قصاص قاتل یا یکی از خویشاوندان پدری او بوده اند . این امر را می توان دلیل بر عدم پذیرش اصل شخصی بودن مجازاتها در آن زمان به حساب آورد .

خانواده ی مقتول از هر فرصتی برای به چنگ آوردن مقتول دریغ نکرده و ریختن خون قاتل در فاصله ی اندکی از قتل دلیل قدرت ودلیری و شجاعت مردان طایفه خود می پنداشتند واین موضوع  بیان کننده ی اصل سرعت و . حتمیت اجرای مجازاتهاست که در حقوق جزای امروزبه نحوی یکی از ارکان پیشگیری از جرم به حساب می آید گرچه این مجازاتها فاقد اصول دادرسی عادلانه بوده و گاه استبداد قضایی حاکم بر آن بوضوح قابل مشاهده بود .

نهاد عفو را نمی توان در دوره ای که شاید بتوان آن را تاحدودی با دوره ی انتقام دسته جمعی شبیه دانست ،نهادی پویا به حساب آورد . اگرچه در مواردی بندرت دیده می شده است . به این صورت که قاتل را در حالی که قرآن و شمشیر در دو دست دارد و چندی از خیر خواهان ومتنفذان درپشت سر او همراهی اش می کنند و به خانه ی مقتول وارد می شود و با حالتی شرمندگی و اندوه گرفته بدون اینکه چیزی بیان کندقرآن و شمشیر را در مقابل وراث مقتول می گیرد و آنها با وجود خشم و ناراحتی فراوان دست به شمشیر نبرده و به احترام قرآن قاتل را می بخشند و به اصطلاح عفو می کنند . گرچه این عفو را باید گذشتی نامید که صرفاً دارای جبنی حق الناسی است . چرا که جنبه ی اللهی و جنبه ی عمومی جرم بنا به شرایط حاکم قدرت بروز نداشت .

مواردی هم از اخذ خونبها آورده اند هر چند مردم ایل روحیه ی خاص و غرورم و افری که داشتند اغلب مگر در مواردی که خانواده ی مقتول از طبقه ی اجتماعی پایینی برخوردار باشد و در بیچارگی به سر می برد ، قبول خود بنها را ننگ و بر خودشرم آور می دانستند و به کمتر از ریختن خون قاتل نیز راضی نبوده اند .

تقسیم بندی جرایم از جمله در قتل از حیث عمد و شبه عمر به معنای امروزی وجود نداشت ، هر چند وجود انگیزه را در قتل مؤثر می دانستند و این امر در شدت وحدت انتقام جوی مرثر می افتاد . مواردی بیان می ود که در قتلهای با انگیزه های شروانه و قتلهای فجیع ف خانواده ی مقتول به مثله کردن  قسمتهایی از بدن از جمله سرقتل و یا انداختن او در گودال یا رودخانه ای اقدام می نموده اند و این امر آتش نزاعهای طایفه ای را سالها روشن نگه می داشت و گاه همه ی افراد یک طایفه را در برابر طوایف دیگر قرار می داد .

از قتل های غیر عمد یا خطایی امروزی می توان به قتل های ارتکابی توسط کودکان اشاره ، کرد که امروز عمد کودکان را در حکم خطاء محض می دانند و دیه ی آن بر عهده ی عاقله کودک است . قتل ها توسط کودکان معمولاً در هنگام بازی کردن با اسلحه ها و یا بازیهای مرسومی چون انداختن سنگ توسط کیفار صورت می گرفت و مسئولیت آن بر عهده ی ابوین بود و بیشتر با وصلت و یا پرداخت خونبها به صلح می انجامید .

باید از تعاون نیز سخن راند آنچنان که همه ی افراد طایفه خود را در برابر جرایم علیه آن مسئول می دانستند و هر کس از جوانان ایل که به انتقام یا تلاقی برمی خاست در طایفه به منزلت اجتماعی بالاتری دست می یافت .

سرقت» سرقت یا راهزنی به طوایف و وضعیت امرار و معاش آنان و نیز داشتن حرفه و یا شغل مشخصی و میزان اصالت خانوادگی و قومی متفاوت بوده گرچه اکثر مردم سرقت را حاکی از شجاعت و دلیری مردم می دانستند و مهارت و ورزیدگی او را در این امر بیمه ی زندگی اش می نامیدند . دزد تواناست چرا که هرچیزی را که بخواهد می تواند بدست آورد و بقیه ناتوانند بیکاری – نبودن درآمدی ثابت و فقر فرهنگی و گرسنگی از علل شایع بوجود آمدن اینگونه دیدگاهها بوده است .

در برخی مناطق طوایف و خانواده ها جز به مردی که سارق یا راهزن خوبی نباشد زن نمی دادند چرا که او (سارق) را همیشه تأمین می دانستند .

گفته شد که حسن سرقت در میان همه طوایف یکسان نیست و برخی آن را بسیار مزموم و ناپسند می دانستند . در اغلب موارد دزدها شناخته می شدند و بدلیل عدم کشف دلیل که ناشی از پنهان کردن یا فروش اموال مسروقه بود نمی توانستند آنها را محکوم نمایند . برخی سارقان نیز به اقداماتی همچون جوانمردان صفاری می پرداختند و اموال مسروقه را به نیازمندان می دادند . برخی نیز معترف می گردیدند و به اضطرار خود استناد نمودند و از صاحب مال حلالیت می طلبیدند . در سرقتهای مسلحانه و گروهی گاه ردپای کلانتر یا کدخدایان نیز دیده شده که معمولاً آنها هم سهمی از ارزش اموال مسروقه دریافت می داشتند شنیده شده است که در برخی از طوایف رسمی بنام «ملکی دران» وجود داشته که سارق ضمن اعتراف و تحویل دادن مال مسروقه از صاحب مال پاداش می گرفته است .

اعمال منافی عفت» بدلیل نوع خاص زندگی ایلی و اجتماعی و روابط نزدیک فامیلی موارد نادری از این اعمال وجود داشته است تا آنجا که آن دوره را « دوره صادقون » به آن معنا که همه خود را خواهر و بردار می دانستند و نسبت به هم تصور چنین اعمالی را در دور از ناموس پرستی می پنداشتند . هر چند زنان و دختران از پوششهایی چون کانه که پارچه ای بسیار نازک و هر چیزی زیر آن مشخص می بوده استفاده می کرده اند و معمولاً قسمت هایی از موی آنها که با مدل خاص بنام «پل» بسته و مرتب می شد و پشت گردن انداخته می شد . تعصب  ایلی در حوادث ناموسی به اوج خود می رسد و مردانی که تجاوز به ناموس خود را شاهدند  جز قتل متجاوز به هیچ چیز راضی نیستند و این قتل متجاوز معمولاً توسط سایرین نیز تأیید می گردد . مواردی در ایل ممسنی بوده است که خانی بدلیل تجاوز به ناموس زیردستان ، منفور افراد زیر دست می شود و همین عدم حمایت از وی باعث اعدام وی بدست اعمال حکومتی گردیده است . گاه شنیده شده است که افرادی به فقر و زور اقدام به ربودن دختری نموده و به زور با او ازدواج نموده اند .

نکته ی دیگری که لازم به گفتن است اینکه برخلاف حقوق جزای امروز که صرف اندیشه ی مجرمانه را قابل مجازات نمی داند مواردی بوده است که حتی افرادی که خواب بدی از کدخدایا کلانتر و خان می دیده اند و آن را بازگو می نمودند قبیل خواب شورش علیه خان یا قتل وی قابل مجازات بوده اند چرا که این عقیده را داشتند که اگر این فرد روزبه این فکر نیفتاده بود شب چنین چیزی را در خواب نمی دید البته موارد مجازات است فکر و اندیشه صرف بسیار نادر بود .

گرچه این قصه و حکایت سردر از دارد و فرهنگی را به اندکی نمی توان شناساندن با این حال بنده ی حقیر ثمره ی تحقیقی و علاقه خویش را به شناخت و شناختن قوم لر ، گستاخی و جسارتی می دانم در معرض دید و مطالعه ی اندیشمندان و صاحبنظران و دوستداران فرهنگی عظیم ، امید آن دارم که کاستی های این سخن را با نقدهای منصفانه گوشزد نمایند چرا که یقین دارم اشتباهاتم بیشتر از اطلاعاتم بوده است . لازم به یاداوری است اکثراً از شنیده های پیران و سالخوردگانی است که روزگاری زیسته اند و خواستند بدانیم . همچنین از کتاب ارزشمند «عرف و عات در عشایر فارس» نوشته ی استاد محمد بهمن بیگی نیز بهره بردم.

| نظرات 1 | 3:31 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 بر گزيده از ويژه نامه روز جهاني زبان مادري (1386-2008)
 باز تعريف لر؛ با گذاري بر جغرافياي انساني و زباني مردم لرستان


ابراهيم خدائي / عيسي قائدرحمتي

--------------------------------------------------------------------------------

فهرست گفتارهاي مقاله:

           لرستان لر نشين است

           يک برگ از جنگل

           اشاراتي در آثار پيشکسوتان لرستان شناسي

           گستره زبان لکي در لرستان پيشکوه

           لک زبانان مهاجر!

           «لرستان فيلي» لر نشين است

           مرزهاي قومي و فرهنگي و مرزهاي سياسي (كرمانشاه نيمه لرنشين يا خرم آباد نيمه لرنشين؟)

           قوميت فراتر از زبان

           بازتعريف قوم و زبان لر

           يک طرح پيشنهادي

           تقسيم بندي دوگانه (تقسيم لر از نظر زباني و سرزميني)

           جايگاه کرد و فارس در بازتعريف لر

           جايگاه زبان هاي مردم لر (لري شمالي و لري جنوبي) در دسته بندي هاي زبانهاي ايراني

 

            رخصت: با ارائه مقاله اي كه در پي خواهد آمد ممكن است برخي بزرگواران و اهل نظر پاره اي تندنويسي ها و خرده گيري ها را مخصوصا درباره چهار عزيز پيشكسوت لرستان شناس به صلاح ندانند، نويسندگان مقاله پيش از آغاز سخن از محضر اين استادان كسب اجازه مي كنند تا بتوانند گزارشي مختصر، مفيد و مستند از بررسي هاي بي طرفانه و حقيقت جويانه خود درباره هويت و تعريف لر و مردم لرستان ارائه دهد.

            قطعا رسالتي كه بر دوش نسل نخست لرستان شناسي بوده است متفاوت از رسالت و وظيفه ايست كه ما شاگردان نسل سومي ايشان برعهده داريم كما اينكه امكانات، نيازها و موقعيتمان متفاوت است.

            در ضمن اين مقاله براي ارائه همزمان در ويژه نامه نشريه اينترنتي لور (2اسفند1386) و سومين همايش زبان و ادبيات بومي لرستان (1اسفند 1386) آماده شده بود، اين همايش به دلايلي در موعد مقرر برگزار نشد، بنا بر اعلام حوزه هنري لرستان و دبيرخانه همايش برگزاري آن موکول به ارديبهشت ماه 1387 شد.

            همچنين از دوستان عزيزيمان آقايان، فريبرز برج سفيدي، ساسان واليزاده، فرزاد عزيزي، ابوذر ميرزائي، احد رستگار فرد و مهدي ويس کرمي که با مطالعه پيش نويس مقاله با راهنمائي هاي درخور و اظهار نظرات راهگشاي خويش ياريمان کردند سپاسگذاريم.

 

 

لرستان لر نشين است

وضعيت فرهنگي و قومي لرستان در سالهاي اخير به گونه اي پيش رفته است که به نظر مي رسد بايد براي پيدا کردن «لر» و «لرتبار» و «لر زبان» در اين استان مقداري به زحمت بيفتيم (!) علاوه بر اينکه مردم برخي شهرهاي استان که از نظر جغرافيايي و يا فرهنگي و زباني به مرکز کشور نزديکتر شده اند حتي در تلويزيون استان هم غير لر زبان معرفي مي شوند (برخي از عناويني که به اين مردم اطلاق مي شود از قبيل بختياري و بروجردي سابقه کاربرد تاريخي دارند و اگرچه هيچ زبان شناسي اين گويشها را خارج از دايره لري تشخيص نداده است با اينحال گاهي به نامهاي خود خوانده مي شده اند اما اخيرا همين الگو به تمام شهرها و گويشهاي ديگر هم تسري پيدا کرده است، آخرين نمونه آن ظهور يک زبان بديع الايجاد است به نام «فارسي محلي» به نوشته سايت ميراث فرهنگي استان اين گويش در شهرهاي حوزه دشت سيلاخور دورود و ازنا رايج است).

اما فاجعه بار ترين محدوده گريز از نام و تبار لري مربوط به مردم لک زبان لرستان است چرا که چنانکه خواهيم ديد با مطرح کردن قوميت و تبار جداي از لر از سوي اين مردم چيزي از هويت فرهنگي، تاريخي، زباني و.. لرستان –و به طور دقيق لر کوچک- نمي ماند.

            اين مساله ابعاد گسترده اي دارد، برخي از دلايل مربوط به سياستهاي رسمي و دولتي در طول قرن گذشته است، ابعاد ديگري نيز به فعاليت نخبگان علمي و فرهنگي فارس، كرد و لر بر مي گردد، واضح است که فعاليت رسانه هاي گروهي نيز تحت تاثير دو عامل فوق بيشترين نقش را در به وجود آمدن يک «لرستان بدون لر» داشته است.

            اما بخش ديگري و قابل بحثتري از ماجرا نيز دامن خود ما فعالان فرهنگي و قومي لر را خواهد گرفت، اينکه مهمترين و معتبر ترين استاد و پژوهشگر ما –کسي مثل دکتر امان اللهي بهاروند- لباس «لرزبان بودن» را از تن بيش از 80 درصد ايلات استان در آورد و روي آنها نام ديگري بگذارد و به يک مسافر فرنگي که آنها را لر دانسته است ايراد بگيرد و يا فرزانه ديگري همچون - غضنفري امرايي- کتابي در مقوله ادبي لرستان و مردم لر بنويسد اما حاضر نشود آنرا ادبيات لري بنامد بعيد است مربوط به سياستهاي دولت مرکزي پهلوي بوده باشد، هرچند بخشي از اين ذهنيت  به عوامل خارج از حوزه لرشناسي برگردد بايد پرسيد چرا برجسته ترين و فعالترين لرستاني هاي بومي گرا فكري به حال چنين شكافهايي نكرده اند چنانكه امروز ما بايد با تعجب و شگفت زدگي تمام با چنان خلأي مواجه شويم.

يک برگ از جنگل

تصويري که در ادامه مشاهده مي فرمائيد مربوط به صفحه اي از سفرنامه آقاي راولينسون است که طي آن جدولي از ايلات و طوايف لرستان ارائه شده است. محتويات اين جدول يافته ها و يادداشتهاي راولينسون نيست اگرچه او خود همين را تاييد کرده است، اين برگ سند را –که برگي از جنگل موجود از اسناد و نقل قولهايي است که هرکدام مي توانستند در اينجا ذکر شوند- «ميرزا بزرگ» مامور دولت قاجاريه از وضعيت مالياتي لرستان است، پس از قرار معمول نبايستي چندان غيرواقعي و غير دقيق باشد که نتوان آنرا به بحث گذاشت.

گذشته از اين سند صدها سند و نقل قول ديگر همين را تاييد مي کنند، حتي ترکيب جمعيتي موجود استان لرستان نيز مي تواند اعتبار اين برگ را به اثبات برساند ترکيبي که البته از روزگار سفر راولينسون به اين خطه دگرگوني هايي ديده اما خوشبختانه هنوز چندان از محتواي اين سند دور نشده است.

مدعاي اين نوشتار اينست که تمام و يا اغلب مردمي که در اين سند از ايشان نام برده شده است «لر» بوده و هستند، حال اگر امروز اين واژه در رسانه ها و افکار عمومي به گونه اي تقليل يافته است که شامل اين مردم نمي شود اين مشکل هويت و تبار اين مردم نيست بلکه مشکل بازتعريف و سوء تلقي نام «لر» است.

حال بنگريم به درون اين سند، اين سند از طوايف پشتکوه، پيشکوه و نيز يک گروه به عنوان وابسته نام برده است، عمده ترين گروههاي ايلي لرستان با نامهاي دلفان، سلسله، بالاگريوه، عمله، فيلي، باجلان، بيرانوند و هليلاني مطرح شده اند.

حال اگر اين فهرست را برخي جوانان و نوقلمان امروز لرستان ببينند و با اين پرسش مواجه شوند که قوميت کداميک از اين طوايف لر است آن وقت با اين پاسخ فاجعه آميز مواجه مي شويم که فقط يک گروه آنهم با کمترين جمعيت شامل لر زبانان مي شود و بقيه اين مردم از کسوت لريت عريان مي شوند!

در فهرست زير گروههاي سلسله، دلفان، عمله، فيلي، باجلان، بيرانوند، و هليلاني به زباني غير از آنچه امروزه با نام لري خرم ابادي معرفي شده است سخن مي گويند، البته بخشهايي از ايل عمله و نيز سگوند (از زير مجموعه هاي باجولوند) امروزه به خرم ابادي سخن مي گويند اما از آنجا که هرچه زمان به عقبتر بر مي گردد جمعيت لک زبانهاي آنها بيشتر مي شود احتمالا پديد آمدن اين گروههاي خرم ابادي زبان را بايد يک پروسه تغيير زبان بناميم.

با نگاهي به آمارهاي جمعيتي تقريبي که در اين سند ارائه شده در مي يابيم 50100 خانوار از مردم لرستان مردمي هستند که به زباني ديگر (غير از لري خرم ابادي) سخن مي گويند، تنها گروهي که قطعا به اين زبان سخن مي گويد مردم بالاگريوه هستند که 6000 خانوار جمعيت دارند. حتي اگر بخشهاي تغيير زبان داده سگوند (هنوز نيمي از اين مردم به لکي سخن مي گويند مثلا سگوندهاي پيامني در منطقه هرو) و دو زبانه عمله را هم به نفع مردم بالاگريوه تغيير دسته دهيم بازهم جمعيت اين مردم به10000خانوار بالغ نمي شود! شگفت اور است که چگونه زبان پنج ششم از جمعيت لرستان را غير لري مي ناميم!

 

سکندر امان اللهي که با توجه به تخصص و هوشمندي خويش مي توانست از پس درک اين مساله برايد متاسفانه در اين زمينه سهل انگاري کرده است، شگفتا که او بر راولينسون خرده مي گيرد آنجا که نوشته است:

«زبان لري با زبان کردي کرمانشاهي کمي فرق دارد و اگر کسي به يکي از اين دو گويش آشنا باشد ديگري را به راحتي مي فهمد»

امان اللهي که از نزديک خواندن زبان لر و کرد آزرده خاطر شده در پانويسي که بر ترجمه اين گفتار راولينسون آورده تصريح کرده است:

«در لرستان به دو گويش لري و لکي  صحبت مي شود که گويش لکي به زبان کردي نزديک است ولي زبان لري با کردي کاملا متفاوت است. بنابراين احتمالا منظور راولينسون در اينجا همين زبان لکي بوده است.» (سفرنامه راولينسون، ص155)

تصویر در فایل پی دی اف «ویژه نامه روز جهانی زبان مادری 1386) موجود است

شگفتا راولينسون بينوا که متهم مي شود به ناديده گرفتن زبان جمعيت اندکي از مردم لر کوچک که حداکثر 20 درصد ايلات لرستان را تشکيل مي دهند، در حاليکه او درباره 80 درصد اين مردم قضاوت درستي کرده است!

اما چگونه مي شود که 20 درصد مي تواند واژه اي را که متعلق به صددرصد يک گروه است را از آن خود کند، و حکم به بيگانه بودن 80 در صد ديگر بدهد، اين مساله بغرنج از انجا امکان يافته که پروسه هويت يابي مردم بيش از آنکه متکي بر پژوهشهاي تاريخي و زبان شناسي و.. باشد وابسته به دستگاههاي تبليغاتي  و رسانه هاي عمومي است، در طول عمر کوتاه لرشناسي بومي (سواي لرشناسي غير لران که عمري طولاني دارد به گونه اي که مي توان حمدلله مستوفي -قرن هشتم هجري- را متولي و پدر لرشناسي خواند) ما با چهار نام مواجه هستيم که هيچ يک متاسفانه موضع روشن و روشنگري در رابطه با مساله چند زبانگي لرکوچک (لرستان فيلي) ارائه نداده اند.

 مساله وقتي پيچيده تر و سوال برانگيز تر مي شود که از اين چهار تن سه کس از ايل بالاگريوه است! و ديگري از مردم عمله! يعني هر چهار نفر را مي توان به نوعي از مردم 20 درصد خرم ابادي زبان دانست، پس خيلي زود مي توان نتيجه گرفت مردم لک زبان لرستان گرفتار همان بي عدالتي و بي مورخي شده اند که هميشه باعث تحريف هويت مردمان سراسر جهان شده است، همانطور که امروز لر و کرد، و در مجموع ايران، مدعي است تاريخش را خود ننوشته بايد اذعان کنيم مردم لک زبان لرستان نه در طول تاريخ که در قرن معاصر گرفتار اين پديده شده اند.

البته يکي از اين چهار تن لک زبان بوده (زنده ياد غضنفري امرايي) اما ما وي را هم از گروه خرم ابادي زبان به حساب آورديم چراکه در دسته بندي فهرست موجود در سند فوق الذکر طايفه امرايي را از عمله دانستيم و عمله را به خاطر نيمه لک زبان بودن به نفع مردم خرم آبادي زبان به شمار اورديم (به همراه سگوندهاي نيمه لک زبان) تا جميعت اين مردم را تا 20 درصد (حداکثر متصور و ممکن) افزايش دهيم.

 

اشاراتي در آثار پيشکسوتان لرستان شناسي

            سکندر امان اللهي

            از ميان اين چهار تن، امان اللهي چهره دانشگاهي و آکاداميک لرشناسي به شمار مي رود چرا که سه نفر ديگر يا به ضرورت شغلي (مثل ايزدپناه که مسوليت اداره فرهنگ منطقه را در دولت پهلوي داشته) و يا از روي ذوق و تعلق خاطر (مثل ساکي و امرايي) به قوم شناسي روي آورده اند اما امان اللهي فارغ التحصيل دکتراي انسان شناسي است.

            امان اللهي از برجسته ترين پژوهشگران مردم شناسي و مخصوصا مطالعات مربوط به عشاير ايران است، پس او قطعا مي توانست به گونه اي مطابق با واقع تر موضع بگيرد.

            امان اللهي بهاروند در آشکارا ترين اشاره به موضوع مورد بحث (بازتعريف واژه لر و نگرشي بر هويت لک زبانان لرستان) تصريح کرده:

            «لرها به دو زبان لري و لکي صحبت مي کنند که اولي زبان اکثر شعبات اين قوم مي باشد و حال آنکه دومي در بين برخي از طوايف لرستان، ايلام، کرمانشاهان و برخي مناطق استان همدان، قزوين و.. رايج است»

            اينجا لازم الاشاره است که منظور بهاروند از اکثريت بودن لرزبانان با احتساب مردم لر بزرگ (بختياري و جنوبي) است وگرنه چنانکه اشاره شد در استان لرستان ايلات لک زبان بسيار پرجمعيتتر هستند و تقريبا نسبت هشتاد به بيست حاکم است.

او سپس تفاوت زباني را دليل کافي براي تفاوت تبار و نژاد نمي داند: «زبان نه تنها وسيله ارتباط بين اعضاي يک جامعه است بلکه يکي از مهمترين عوامل شناخت قومي نيز مي باشد. از همين رو زبان به عنوان عامل عمده اي در تقسيم بندي گروههاي قومي دخالت دارد. اما با اين حال نبايد فراموش کرد که اولا بين زبان و نژاد يا وضع جسمي انسانها رابطه اي وجود ندارد. ثانيا زبان امري وضعي و اکتسابي است و از اين رو ممکن است زبان يک قوم يا شعبه اي از يک قوم عوض شود.»

            از گفته فوق چنين بر مي ايد که بهاروند مردم لک زبان را لرتبار مي داند اما حال چرا از نزديکي زبان لرها (که مي تواند زبان لکي و يا زبان ديگري از زبانهاي جاري بر لسان مردم لر باشد) با کردي چنان مي رنجد و چنانكه ديديم بر راولينسون خرده مي گيرد احتمالا ريشه در پاره اي ملاحظات سياسي و غير علمي در مقابل جنبش کردي دارد.

            ديگر اينکه اگر مردم لک زبان از منظر امان اللهي بخشي از قوم لر هستند چرا در فهرست ايشان از طوايف قوم لر –در کتاب «قوم لر»- اغلب طوايف لک زبان ار از قلم انداخته و تنها به لک زبانهاي داخل استان لرستان اشاره کرده است؟ به عنوان مثال از مردم هليلان نامي برده نشده است.

            يک نکته ديگر نيز درباره موضع نه چندان شفاف بهاروند گفتني است و آن اينکه اگر اين دو زبان (به قول امان اللهي لري و لکي) هر دو متعلق به مردم لر است چه دليل و سندي هست که صفت لري مربوط به يکي از اين دو باشد و از ديگري دريغ شود؟

            پرواضح است که در واکاوي تاريخ و اسناد منطقه واژه اي به نام «لک» به عنوان يک گروه قومي و عشايري در منطقه مورد بحث (غرب کشور ايران) برخورد نمي کنيم، در سابقه تاريخ شفاهي لرستان نيز همچنين است به گونه اي که وقتي از سالمندان لر در مقابل شکاف ايجاد شده «لر-لک» قرار مي گيرند بحثي براي مطرح کردن ندارند نه افسانه اي، نه حتي يک نقل قول شفاهي!

حال آنكه درباره رابطه لرستانيها با كردها و بختياري ها چنين نيست، بسيار از سالمندان لر (لرستاني) شنيده ايم كه درباره بختياريها يا كردها گفته اند «لر و كرد برادرند!» اما جائي نشنيده ايم «لر و لك برادرند!» چراكه در فرهنگ شفاهي لرستان قرار دادن لر و لك در كنار هم به عنوان دو قوميت و هويت مجزا مرسوم نبوده است، هرچند اين شكاف اكنون در لرستان تقريبا جا افتاده است!

            در منابع مکتوب  زبان لکي که الحمدلله نسبت به ديگر شاخه هاي مردم لر –خرم ابادي، فيلي پشتکوه، بختياري، جنوبي و..- چشمگيرتر است (تقريبا از قرن سوم و چهارم به بعد ابياتي موجود است) هيچ نامي از زبان يا قوميت لکي در ميان نيست! حال آنكه از همان بدايت امر صاحب سخنان ملقب به «لرستاني» و در مواردي هم «لره» هستند.

نخستين بار اين واژه به عنوان يک گروه قومي به برخي ترجمه ها و سفرنامه هاي اواخر قاجاريه بر مي گردد جالب اينکه در سفرنامه ها و منابع اواسط روزگار قاجاريه هم نامي از «لک» نيست، و اگر هست قطعا ارتباطي با لک زبانان مورد بحث ما ندارد، مطرح کردن گروههاي لک در کشورهايي بدون مرز مشترک و با کمترين تماس تاريخي با ايران (مثل قفقاز!) هم بدون سند و توجيه علمي بي معني و غير منطقي است.

            تنها اشاره مسجل که به گروه قومي و به عبارت دقيقتر يک طايفه با نام «لک» شده است در فهرست حمدلله مستوفي از طايفه هاي لرکوچک است در کنار طوايف ديگر ويراوند، ساکي، جودکي و.. چه بسا همين طايفه کوچک چنان از نظر زباني نقش داشته است که توانسته نام خود را به دهها طايفه ديگر تسري دهد.

            اما امان اللهي با سهل انگاري از همه اين مباحث عبور کرده و گره هاي ناگشوده اي در لرشناسي دست نخورده باقي نهاده است، بلکه خود وي و ديگر نويسندگان پيش کسوت لرستان با اصرار مدام در نوشته ها و نقشه هاي خود بر دسته بندي مردم لرستان به لر و لک باعث پيچيده و ناگشودني شدن گره شود.

            حميد ايزدپناه

            ايزدپناه از فعالترين پيشکسوتان شناخت زبان لکي و لک زبانان بوده است، علاوه بر آن ايزدپناه فعاليتهاي گسترده اي نيز در مناطق شمالي تر لرنشين همچون کرمانشاه داشته است، پرداختن به شناخت آئين يارسان يکي از حوزه هاي فعاليت اوست، تصحيح و انتشار شاهنامه لکي، انتشار يک فرهنگ لغت درباره زبان لکي و.. همه و همه از دستاوردهاي تلاش علمي اوست.

            با اينحال بايد گفت ايزدپناه به نحوي روشن و شفاف به طرح مساله شکاف هويتي ميان لران لک زبان و غير لک زبان نپرداخته است دوم اينکه چنانکه خواهيم ديد نقشه هايي که ايشان از گستره زبان لکي ارائه داده است غير دقيق است، به عنوان مثال منطقه پرجمعيت بخش زاغه (دهستانهاي رازان، قائدرحمت و دالوند) در نقشه وي خارج از مناطق مشخص شده لك زبان هستند.

            در اين نقشه و توضيحات مربوط به آن هيچ اشاره اي به تراكم جمعيت منطقه مورد بحث نيز نشده است، در ادامه همين نوشتار خواهيم ديد همين منطقه مشخص شده شامل سه شهر پرجمعيت الشتر، نورآباد و كوهدشت و حداقل نيمي از خرم آباد است حال آنكه در مابقي غير لك زبان نقشه تنها شهر پلدختر به ديد مي آيد كه كم جمعيت ترين شهر لرستان است!

            محمد علي ساکي

محمد علي ساکي در شفافترين اشاره با نظر به گفتار «ژان ژاك دمورگان» در كتاب جغرافياي غرب ايران نوشته است: «تحقيقات مختصر نژاد شناسي که تا کنون در اين منطقه به عمل آمده است نشان مي دهد طوايف متعدد لر داراي خواص جسماني واحدي نبوده و همگي داراي يک اصل نيستند مثلا هيچ گاه يکي از افراد پاپي با آن خوي آرام و ساده و بي اعتنا به سر و وضع ظاهري و اندام کوتاه و ورزيده و بشره تيره و سر بزرگ و پهن با لباس به سبک طايفه بختياري، نمي تواند با فردي از طايفه حسنوند با زيرکي خاص و سماجت واضح و کم اعتقادي به گفتار و تظاهر فراوان به دين و مذهب، از يک نژاد باشند و يا افرادي از ايل سگوند، با بي رحمي و شقاوت کم نظير و دانائي و کياست و قابليت پذيرش تمدن با اندام نسبتا زيبا با يکنفر از ايل بيرانوند که داراي صراحت و شجاعت و اندام درشت و چهره گندمگون، با روحيه کم اعتنا به خطرات از يک ريشه نيستند بلکه زبان و مشخصات ديگرشان نشان مي دهد که از دو نژادند (ساکي، صص45 و 46)

            البته دمورگان معلوم نکرده است اين تحقيقات نژاد شناسي کدامند و داده هاي آنها چيست؟ هرچه هست اين سخن درست به نظر مي رسد که ميان طوايف و ايلات لر تفاوتهاي نژادي و زباني گسترده اي وجود دارد در ميان اين مردم طوايف ترک، کرد، عرب و.. وجود داشته است اين ويژگي طبيعي منطقه پررفت و آمد و پر زد و خورد (سرزمين پلهاي عظيم باستاني) لرستان است، هيچ منطقه ديگري نيز با داشتن ويژگي هاي لرستان نمي تواند جزيره اي بکر و دست نخورده از يک نژاد خالص و ناب باشد حتي اگر از نظر جسماني و نسب خوني چنين تمايزي امکان داشته باشد از نظر فرهنگي و خصايص اجتماعي قطعا غيرممکن است. اما دسته بندي آنها به آن شکلي که منظور نويسنده بوده است (دو نژاد به احتمال زياد منظور لر و لک) فاقد سنديت است.

            اولا در سطور بالا از برخي خصوصيتهاي اخلاقي نام برده شده که از يک پژوهشگر بعيد است برخي مسايل اخلاقي و اکتسابي را همچون «زيرکي، سماجت، کم اعتقادي به گفتار، دانائي، قابليت پذيرش تمدن (!)، لباس بختياري و..» را مرتبط با نژاد مردم بداند.

            دوم برخي اشارات مثل اشاره به لباس بختياري (احتمال زياد منظور چوغا) قابل تامل است، همه مي دانيم اين لباس قدمت اثبات شده اي ندارد به فرض اينکه اين لباس قديمي باشد قطعا همه گيري آن به عنوان لباس قوم لر بختياري مربوط به دهه هاي اخير و نزديک به زمان تاليف کتاب زنده ياد ساکي است، در هيچکدام از تصاوير موجود از روزگار قاجاريه از مردم و خوانين بختياري به تصوير چوغا برخورد نمي کنيم در عوض لباس بختياريها همان شال و قوايي است که حسنوند و بيرانوند مي پوشيده اند. به هر حال رايج شدن يک مدل لباس در يک منطقه خاص چه چيزي را درباره نژاد و هويت مي رساند؟

            سوم اينکه اشاره به تمايزات سگوند و بيرانوند جالب تر و مردودتر است ظاهرا ساکي سگوند ها را غير لک مي دانسته است حال اينکه سگوند خود عضوي از يک ايل بزرگتر به نام باجول وند است، اغلب شاخه هاي باجول وند (دالوند، قائدرحمت، ياراحمدي، آروان و سگوند) (نک: امان اللهي، قوم لر) امروزه نيز به لکي سخن مي گويند بخشهاي غير لک زبان نيز اغلب تاييد مي کنند که قبلا لک زبان بوده اند، در اين ميان وضعيت بخشي از سگوند که در منطقه بالاگريوه و اطراف خرم اباد يکجا نشين شده کمي توهم زاست. خلاصه اينکه اگر فرض نگارنده بر نزديک بودن پاپي و بختياري قابل بحث باشد جدايي و افتراق نژادي سگوند و بيرانوند خطاي فاحش است.

            اسفنديار غضنفري امرايي

            غضنفري امرايي با گرداوري و انتشار مجموعه نفيس «گلزار ادب لرستان» دين بزرگي بر گردن لرستان و مخصوصا زبان لکي دارد،  از آنجا که آثار انتشار يافته غضنفري -برخلاف سه مورد پيش گفته که درباره هويت و نژاد لر اظهار نظر داشتند- بيشتر در مقوله ادبي است در آثار وي نديده ايم جائي به شکاف هويتي لک و غير لک اشاره شده باشد، اما اثار ادبي وي اعم از گرداوري و سرايش اغلب لکي هستند، گفتني اينکه در تمام اثار غضنفري هيج جا از «قوم لک» سخن نرفته است بلکه همه جا لکي فقط به عنوان يک زبان از زبانها و گويشهاي مردم لر مطرح شده است، گفتني ديگر اينكه شايد كتاب »گلزار ادب لرستان« غضنفري امرايي را بتوانيم از معدود منابع و فعاليتهايي بدانيم كه در آن حق زبان لكي چنانكه بايد (80 درصد كل مباحث مربوط به لرستان شناسي و ادبيات لري) ادا شده و اغلب صفحات كتاب حاوي متون لكي است.)

جالبترين اشاره تاکيد غضنفري بر لر بودن باباطاهر است، قطعا منظور امرايي از لر بودن بابا تعلق او به کمتر از بيست درصد غير لك زبان لرستان نبوده است.

گستره زبان لکي در لرستان پيشکوه

تا اينجا برگ سندي مربوط به «ميرزا بزرگ» حاکم لرستان در زمان قاجار ارائه شد، از آن نتيجه گرفته شد بيش از هشتاد درصد مردم لرستان لک زبان بوده اند، با اين وجود در روزگار معاصر که جنبش هويت يابي و معرفي قوميت و زبان لر شکل گرفته اغلب پيشکسوتان اهل نظر و قلم لرستان شناسي از بيست درصد غير لک بوده اند تا اکثريت لک زبان و شايد همين مساله به پيچيدگي و بغرنجي مساله کمک کرده باشد.

            با اينحال تا همين جا ممکن است براي خواننده اين مطلب ابهامات فراواني باقي مانده باشد و مخصوصا آمار هشتاد به بيست کمي ابهام آور باشد. اما جالب اينجاست که اگر جديت و عزمي در بازخواني مساله باشد دريافتن حقيقت کار چندان پيچيده اي نخواهد بود، معمولا وقتي سخن از سند و اسناد مي شود بيشتر اذهان متوجه تاريخ مي شوند اما براي روشن کردن موقعيت زبان لکي در لرستان مي توان از وضعيت کنوني مردم لرستان نيز گزارشي تهيه نمود و به اين سند زنده نيز استناد کرد.

تصویر در فایل پی دی اف «ویژه نامه روز جهانی زبان مادری 1386) موجود است

متاسفانه در اين پاره از کتاب ايزدپناه مناطق لک نشين محدود شده اند، با اين حال اين نقشه هنوز مويد آمار ميرزا بزرگ (80/20) است. چراکه منطقه مشخص شده لک نشين داراي جمعيت بيشتري از منطقه به ظاهر وسيع غير لک نشين است.

در منطقه تيره رنگ (لک نشين) سه شهر از شهرستانهاي استان امروزي لرستان وجود دارد: الشتر(سلسله)، نورآباد(دلفان) و کوهدشت. علاوه بر اين، سه شهر عمده لرستان نيز در حاشيه همين منطقه هستند (بروجرد، دورود و خرم آباد) اهالي جمعيت اين سه شهر اخير را لکها و غير لکها (بروجردي، بختياري، بالاگريوه اي و..) تشکيل مي دهند اگرچه در شهري مثل دورود لکي فقط محدود به خانه هاي مردمي از ايلات باجولوند، بيرانوند، حسن وند و.. است.

حال آنکه تنها يکي از شهرستانهاي کنوني لرستان از بالاگريوه است که آنهم کم جمعيت ترين شهر و شهرستان استان است (!) آيا اين آرايش خود دليل ديگري براي اثبات اين سخن نيست که بيش از هشتاد درصد لرکوچک زبان لکي داشته اند؟

 

لک زبانان مهاجر!

            دوبينو، مينوروسکي، و به پيروي از ايشان برخي ديگر مطرح کرده اند که گسترش زبان لکي در لرستان محصول «مهاجرت» بوده است، مينوروسکي عنوان کرده که لکها را «شاه عباس صفوي» پس از انقراض سلسله اتابکان لر کوچک براي حمايت حاکم دست نشانده خود به لرستان کوچانده است. اما اين نقل قول قابل بحث نيست به دلايل متعددي:

            اولا مينورسکي و نيز پژوهشگري قبل و بعد از او نتوانسته است خط سير و مستندات اين مهاجرت را معرفي و منتشر کند تا زماني که مستندي بر اين مهاجرت ومبدا و مرجع آن يافته نشود چه ضرورتي دارد که اصولا چنين حدسي ذکر شود؟ وقتي سنگي در نقطه اي وجود دارد تا زماني که دليلي براي نقل مکان سنگ از کوه يا منطقه مجاور  بدان محل مطرح نشود آيا بهتر نيست سنگ را مال همان محل بدانيم؟ آيا ما بايد براي وجود آن سنگ در آن محل دليل بياوريم يا مدعيان نقل مکان؟

            ثانيا با توجه به تقريرات فوق بايد در نظر داشته باشيم سخن از يک ايل يا دو ايل و جمعيت قليلي نيست که بتوان به راحتي ردپاي آن را در تاريخ گم کرد، چنانکه ديديم بيش از هشتاد درصد ايلات «لرستان فيلي» لک زبان هستند سخن اينجاست که اولا چرا نبايد بپذيريم اين هشتاد درصد «اصل و اساس لرکوچک» بوده و هستند؟

ديگر اينکه مينوروسکي گفته است اين مهاجرت در زمان صفوي اتفاق افتاده، با نگاهي به منابع تاريخ صفوي بر ما روشن مي شود اتابکان لرکوچک و سپس والي نشين لرستان فيلي در اين مقطع تاريخي از پراهميت ترين و قابل توجه ترين ولايات امپراتوري صفوي به شمار مي رفته است.

            در تذکرة الملوک مي خوانيم که امراي مملکت ايران از حيث قدرت و اعتبار و نوع حاکميت به چهار نوع «ولات، بيگلربيگيان، خوانين و سلاطين» تقسيم مي شده است، اهميت اين چهار نوع نيز به همين ترتيب است: «اما ولات در مرتبه منصب و اعتبار زياده از بيگلربيگيان مي باشند و رتبه بيگلربيگيان زياده بر خوانين..»

            سپس درباره مهمترين گروه يعني «ولات» تصريح مي كند: «و والي در مملکت ايران چهار است که اسامي هر يک موافق اعتبار و شرف و ترتيب نوشته مي شود:

            اول والي عربستان  که به اعتبار سيادت و شجاعت و زيادتي ايل و عشيرت از واليهاي ديگر بزرگتر و عظيم الشأن ترست، بعد از آن والي لرستان فيلي که به اعتبار اسلام اعز از والي گرجستان است. و ولات گرجستانات متعلقه به ايران گرجستان کارتيل و کاخت و تفليس است و بعد از مرتبه والي گرجستان والي کردستانست که سنندج سکناي ايشان مي باشد و بعد از او حاکم ايل بختياري و در قديم الايام اعزاز و احترام داشته اند.»

            در مورد اين نقل قول اولا دقت شود تمام والي نشين هاي مهم روزگار صفوي در غرب ايران بوده اند، دوما دو نفر از پنج والي مهم لر هستند(والي لرستان فيلي و حاكم ايل بختياري)، جالب آنکه تذکرة الملوک اصرار دارد واليان مهم چهار کس اند اما سپس از پنجمي به نام «حاکم ايل بختياري» نيز نام مي برد و اين شايد از يک سو مرتبط با اهميت و قدرت لرهاي بختياري باشد و از سوي ديگر متاثر از تزلزل و عدم يکپارچگي آنها چنانکه گاهي ايل بختياري در رديف واليان بزرگ بوده و زماني نبوده و يک نويسنده در شمردن نام او در رديف بزرگ واليان کشور دچار ترديد بوده است.

            سوم اينکه نام کردستان هم در اين فهرست هست حال اگر کردستان به عنوان چهارمين والي نشين مهم و لرستان به عنوان دومين والي نشين مهم کشور مبدا و مقصد چنان مهاجرت و جابجايي عظيم جمعيتي بوده باشند آيا نبايد در منبعي گزارشي مبني بر آن يافت شود؟

            طول تاريخ پرست از چنين مهاجرتهاي عظيم، وقوع چنين مهاجرتي در منطقه اي خالي از سکنه و يا با جمعيت اندک و يا با اهميت کمتر مي توانست منطقي باشد اما پنهان ماندن اين جابجايي بزرگ در مهمترين استانهاي کشور و در برهه اي از زمان که بيشترين منابع و گزارشهاي تاريخي از آن برهه در دست است بعيد مي نمايد.

            به هر حال نگاهي به منابع تاريخي نشان مي دهد لرستان از معدود مناطق کشور بوده که بسيار مورد توجه مورخان بوده است چنانکه مثلا منشي شاه عباس کبير (اسکندر بيک ترکمان) در برشمردن حوادث تاريخي اين زمان سهم قابل توجهي براي لرستان قايل بوده که شامل حال کمتر ولايتي شده است، او شرح کامل لشگرکشي هاي شاه عباس به لرستان و تغيير رژيم قدرت را در اين منطقه مفصلا ذکر کرده است اما نه در اثر وي و نه در هيچ منبع تاريخي اي هيچ اشاره اي به مهاجرت مورد ادعا نمي يابيم!

            گذشته از همه اينها نگاهي به گذشته ادبي لرستان كه در متون مذهبي يارسان محفوظ است هر پژوهشگري را به اين حقيقت آگاه مي كند كه دهها نفر با لقب لرستاني به زباني سروده اند كه خيلي بيش از انكه به لري خرم آبادي يا بختياري و.. شباهت داشته باشد به لكي بر مي گردد ولو اينكه برخي پژوهشگران اين سروده ها را تماما گوراني و گوراني را هم كردي بدانند.

 چگونه مي توان ترديد كرد كسي كه دوبار در نامش واژه لر امده است (بابا لره لرستاني، قرن دوم هجري) و يا يكبار (فاطمه لره گوران) و دهها نفر با لقب لرستاني (همه مربوط به قرون دوم تا پيش از روزگار شاه عباس و مهاجرت مورد ادعا) لر نبوده اند؟ (براي اطلاعات بيشتر نك: آثار دكتر صفي زاده با عناوين «نام آوران يارسان« و »كلام خزانه» و..)

 

حال يکبار ديگر مدعاي اصلي اين نوشتار را يادآور مي شويم:

«لرستان فيلي» لر نشين است

            تا اينجا سخن ما فراتر از استان فعلي لرستان نرفت، اما اگر به لرستان همچو يک نامجاي تاريخي بنگريم (و در مباحث مربوط به هويت و قوميت حق همين است كه محدود به تقسيمات اداري نمانيم) مشاهده مي کنيم که توازن جمعيتي بازهم بيشتر مدعاي ما را مبني بر اينکه اکثر مردم لر فيلي «لک زبان» بوده اند و آنچه امروز تحت نام «لر» يا «لري خرم آبادي» مطرح مي شود شامل جمعيت اندکي مي شود تاييد مي گردد.

            وقتي سخن از لرستان تاريخي مي رود بي درنگ تقسيم بندي پيشکوه و پشتکوه خودنمايي مي کند، آنچه در باب استان لرستان فعلي در گفتار بالاتر بيان شد مي تواند براي تعيين توازن جمعيتي پيشکوه روشنگر باشد، درباره پشتکوه نيز بايد در درجه نخست از استان فعلي ايلام نام ببريم که با همه ي کوچکي اش رنگين کماني از گويشهاي متفاوت لري را دارد که امروزه با عناويني همچون کردي، کردي فيلي، کردي ايلامي، کردي جنوبي، لکي، لري، هندميني، بدره اي و.. معرفي مي شوند، آنچه مسلم است اينست که اين منطقه لرستان بوده است و اتفاقا در پاره پاره تاريخ اين ديار مرکزيت لرستان را نيز داشته است.

            حال اينکه در استان كنوني ايلام لري فقط منحصر مي شود به درصد ناچيزي از ساکنان مناطق جنوبي استان که تحت تاثير و در ارتباط با بالاگريوه هستند (و اغلب اصلا از مهاجران و طوايف بالاگريوه مي باشند) و بقيه مردم ايلام به لک (غير لر) و کرد تقسيم مي شوند اين سخني است که بيش از هرچيز ريشه در فعاليت جنبش کردي و عدم فعاليت و روشن بيني لران دارد.

مرزهاي قومي و فرهنگي و مرزهاي سياسي

 (كرمانشاه نيمه لرنشين يا خرم آباد نيمه لرنشين؟)

 

 مرزهاي قومي و حدود حوزه هاي فرهنگي هميشه لزوما با مرزهاي سياسي يک حکومت و ولايت منطبق نيست، به همين منوال اگرچه بخشهاي وسيعي از استان فعلي کرمانشاه قسمتي از لرستان پشتکوه را تشکيل مي داده است اما اغلب منابع تاريخي براي قوميت و هويت لري سهمي بيش از اين قايل شده اند.

            «جماعت لر جماعتي هستند که اغلب به زغال کشي و مزدوري مشغولند. بعضي از آنها چادرنشين و برخي از ايشان شهر و دهات و بلوکات نشينند، محل و مسکن آنها از اصفهان گرفته تا به سرحد ششتر و دزپول و يک طرف به کردستان سنندج و يک طرف آنبه همدان متصل است و کرمانشاهان نيز داخل لرستان است و طوايفي که ذکر مي شود همگي از طايفه لر منشعب شده اند:

            طايفه بختياري و طايفه صوفي وند و طايفه ستياروند و طايفه سنجابي و طايفه جليل وند» (بدايع اللغه، فرهنگ کردي – فارسي، علي اکبر وقايع نگار)

            بدون اينکه بتوان اين سخن را به عنوان يک گزارش دقيق و جامع پذيرفت بايد گفت اين گفتار حاوي پيامهاي بسياري در زمينه حدود لرستان در منطقه کرمانشاهان است. عدم دقت اين سخن از آنجاست که بيشتر اطلاعات نگارنده -که خود از مردم کرد است- از منطقه کرمانشاه بوده کما اينکه از پنج طايفه نامبرده شده چهار تا (به جز بختياري) «کرد کرمانشاه» امروزي معرفي مي شوند(!) همچنين واضح است تامين معيشت مردم منطقه اي به ان وسعت از اصفهان تا شوشتر و از همدان تا کردستان سنندج نمي توانسته فقط از راه زغال کشي باشد مگر آنکه نگارنده بر اساس ديده ها و شنيده هاي محدود کسب اطلاع کرده باشد.

            به هر حال با گشتي در منابع دست اول کردي و مخصوصا فرهنگ لغتهايي که در طول دو قرن اخير به وفور به دسته بندي گويشهاي کردي پرداخته اند در مي يابيم همه اين منابع بالاتفاق تمام آنچه امروزه لهجه هاي «کردي جنوبي» معرفي مي شوند را «لري» معرفي مي کند، حال چرا اين واژه در دهه هاي اخير فقط به مردم بالاگريوه و نيز با پسوند و پيشوند و توضيحات اضافي هميشگي براي بختياريها، ممسني ها و کهگيلويه اي ها هم به کار مي رود بايد منابع ايران شناسي و مخصوصا لرستان شناسي و نيز تاثير تقسيمات کشوري معاصر را مسئول دانست.

            در «تاريخ مردوخ» نيز بارها و بارها در معرفي طوايفي که امروزه کرد و يا لک (غير لر) معرفي مي شوند را «لر» دانسته است، مثلا در توضيح طايفه مافي: «اين قبيله شعبه اي از عشيره ي لک هستند جزو قبيله ي لر، که در کوهستان رواندز و ساوجبلاغ مکري (مهاباد کنوني) بوده اند. بعد شاه عباس آنها را به ري و شهريار و نواحي قزوين و کاشان کوچانده است.» (تاريخ مردوخ، آيت الله شيخ محمد مردوخ کردستاني، تهران: نشر کارنگ، چاپ اول 1379 صص 121 و 122)

            اين گفتار علاوه بر دادن اطلاعاتي راجع به ايل مافي، از آن نظر که جغرافياي لر و مخصوصا لرهاي لک زبان را تا مهاباد و مناطق دورتر از سنندج نيز مشخص مي کند سخت قابل تامل است.

            لرها در شهرزور: «لولوبي ها يا لولو ها اجداد لرها محسوب مي شده اند و در گذشته در زهاب کرمانشاه و شهرزور زندگي مي کرده اند» (سرزمين و مردم ايران زمين، عبدالحسين سعيديان ، ص396)

            اينکه لرها از نوادگان قوميت باستاني «لولوبي» بوده اند يا خير نه اثبات شده است و نه در حوزه گفتار ماست اما حضور نام و قوميت لري در شهرزور و سليمانيه که امروز مرکزيت کردان عراق به شمار مي روند قابل تامل است، و مخصوصا قابل توجه مردم امروز استان لرستان که از اينکه در تاريخ لر خوانده مي شوند متعجب مي شوند و انرا به حساب اشتباهات و احتمالا توطئه (!) تاريخ نگاران مي گذارند.

            همين کتاب در صريحترين اشاره درباره حدود لرستان و کردستان در عصر مغول آورده است: «در عصر مغول قسمت شمالي جاده قصر شيرين به کنگاور جزء کردستان و قسمت جنوبي اين جاده جزء لرستان بوده و کرمانشاه به صورت ده کوچکي درآمده است،.. در دوره حکومت محمدعلي ميرزا دولتشاه لرستان و کردستان موقتا ضميمه کرمانشاه شده است و از اين تاريخ ترقي کرمانشاه ]منظور شهر کرمانشاه[ شروع شده..» (همان ص 401)

            ويليام او. داگلاس درباره حدود کردستان نوشته: «روز بعد من از بوکان راهي سنندج شدم، سنندج شهري است در جنوب بوکان در منتهي اليه کردستان و منزلگاه ايل مشهور اردلان» (ويليام . او. داگلاس، سرزمين شگفت انگيز و مردمي مهربان و دوست داشتني)

            به نوشته امان اللهي بهاروند در تاريخ از وجود هويت لري در مصر و شام نيز سخن رفته است: «ابن فضل الله العمري (درگذشت 740 هجري) از وجود طوايف لر در شام و مصر گزارش داده است. نامبرده در کتاب مسالک الابصار في ممالک الامصار حاطرنشان ساخته است که لرها در سراسر منطقه شام و همچنين در مصر سکونت داشته اند و چالاکي آنها زبانزد بوده، همين زبردستي و چالاکي آنها صلاح الدين ايوبي را به وحشت انداخته و نامبرده به قلع  و قمع آنها پرداخت» (قوم لر، ص35)

            حال همين جا بايد تکرار کرد که ايا لران نامبرده در تمام اين حدود مهاباد، شهرزور، سليمانيه، شام، مصر و.. به زبان لري بالاگريوه و خرم آباد سخن گفته اند يا به زبان لکي و يا...؟

اينجا بايستي يک هشدار هم در باره تحريف و سانسور عمدي منابع تجديد چاپ شده در سالهاي اخير نيز اشاره کرد سانسور ها و دگرگون سازيهايي که روز به روز نه تنها هويت لري در مناطق لرنشين کرمانشاه و ايلام را تهديد مي کند که حتي در هويت لري مردم لرستان تشکيک مي کند!

            جليل ضياءپور پژوهشگر اقوام ايراني سالها پيش درباره کرمانشاه نوشته است: «منطقه کرمانشاهان (که مرکز آن کرمانشاه است و در جنوب کردستان و شمال لرستان قرار دارد) با اينکه داراي مردمي مختلف با خصوصيات و گويشهاي متنوع است بخش شمالي آنرا کردها و جنوبي را لرها اشغال کرده اند» ( پوشاك اقوام ايراني، ص27)

            شگفتا در بازنويسي که از اين سخن در کتابچه اي تحت عنوان «نگاهي اجمالي بر پوشاک زنان محلي ايران» منتشر شده در «دومين نمايشگاه تشخيص و منزلت زن در نظام اسلامي»  واژه »بيشتر« به کردها اضافه شده است (يکي ديگر از تحريفات دگرگون ساختن نام کرمانشاه به باختران است):

            «استان باختران که مرکز آن شهر کرمانشاه است در جنوب کردستان و شمال لرستان واقع شده است، گروههاي قومي اين سرزمين بيشتر کردها هستند که در قسمت شمالي ساکنند. لرها سمت جنوبي آنرا در اختيار دارند» (ص19) اينک بايد بررسي کرد که با چه حساب و معادلاتي واژه بيشتر به نقل قول بالا اضافه شده است (به تصريح اين جزوه اين عبارات برگرفته از اثر ضياءپور است اما نقل مستقيم نيست) آيا جز اينست که هرچه از روزگار قاجار و رضاخان به اين طرفتر مي نگريم مرز لر و کرد به نفع دومي دگرگون شده تا آنجا که امروزه سخن از «خرم آباد نيمه لرنشين» مي شود؟

            در ادامه نقشه ايرج افشار از عشاير ايران را مشاهده مي نمائيد، علاوه بر اينکه ايل لر پشتکوهي تا بالاتر از استان ايلام امروزي و تا بخشهايي از عراق پراکنده است طوايف پيشکوه (با عنوان ايل لر) تا مناطق شمالي کرمانشاه مورد اشاره قرار گفته اند.

تصویر در فایل پی دی اف موجود در «ویژه نامه روز جهانی زبان مادری 1386) موجود است

 

قوميت فراتر از زبان

البته هيچگاه نمي توان قوميت را منحصر به زبان و تفاوت قومي را بر مبناي تفاوت زباني بررسي نمود، هم از آن جهت که به قول امان اللهي زبان امري «اکتسابي» است کما اينکه زبان لکي بيش از هر زبان ديگري در دوره معاصر دچار پروسه گسترده تغيير زبان مهاجران لک به مناطق شهري خرم آباد، بروجرد، دورود، ملاير، نهاوند و.. شده است.

درباره وجوه اشتراک فرهنگي، قومي و تاريخي مردم لر بدون توجه به تفاوتهاي زباني با فهرست طويلي از نکات قابل توجه روبرو هستيم که خارج از حوصله اين نوشتار است، اشتراکات گسترده اي در زمينه دين، سرزمين، بافت عشايري، شيوه زندگي، ساختار طايفه اي، لباس، خاطره مشترک تاريخي و..

 

بازتعريف قوم و زبان لر

            آنچه ذکر شد روشن مي کند امروزه واژه «لر» نه تنها دربرگيرنده تمام لرتباران و لر زبانان نيست بلکه فقط اقليتي از آنها را شامل مي شود، امروزه براي اکثريت مطلق مردم لرستان فيلي (لک زبانان، ايلاميان و کرمانشاهيان) از واژه لر استفاده نمي شود بلکه در تعريف ايشان واژگان «لک» يا «کرد» و اوصافي همچون کردي جنوبي، فيلي و.. به کار مي رود، همينطور است درباره اکثريت مطلق لربزرگ، که «بختياري» معرفي مي شوند با اين توضيح که در مورد اخير خوشبختانه گاهي واژه لر  اضافه مي شود–يعني به صورت لربختياري-. در عوض واژه لر منحصر شده است در درجه اول و رسمي تر بر مردم بالاگريوه و نيز بخشهايي از خرم اباد و.. و در درجه دوم بر و به صورت غير رسمي به مردم استان کوچک کهگيلويه.

درباره منطقه اخير نيز اين توضيح لازم است که اولا در محافل رسمي و مخصوصا دولتي گروه اخير (کهگيلويه) به هيچ عنوان لر خطاب نمي شوند (از اصطلاحاتي همون عشاير منطقه، کهگيلويه اي، بويراحمدي و.. استفاده مي شود) و اصطلاح قوم لر فقط در مسافرت به استان لرستان از زبان مسولان شنيده مي شود، دوم سعي مي شود همين استان کوچک نيز به ايلات ترک قشقايي، عرب الاصل و لر پاره پاره شود!

            در وضعيت فعلي بايد گفت اگر «نام قوم» «لر» بازتعريف نشود به زودي تاريخ اجتماعي و فرهنگي اين منطقه وسيع از ايران دچار يک تحريف عميق و ريشه دار مي شود، تحريفي که نمونه هاي آن از هم اکنون در برخي روزنامه ها و محافل لرستان نيز آشکارا به چشم مي خورد، کما اينکه قبلا ذکر شد استان لرستان امروزي پاره پاره شده است به اقوام بختياري، لک، بروجردي، فارس محلي (!) و در نهايت لر!»

            چندان بي جا به نظر نمي رسد اگر پيشنهاد شود نام استان لرستان تغيير يابد در اين صورت احتمالا بغرنج موجود در يافتن لر در لرستان حل مي شود! راه ديگر باز تعريف بار مفهومي و مصداقي واژه «لر» است، بازتعريفي که فقط با دقت و فعاليت هدفمند پژوهشگران، اهل قلم، نخبگان، نشريات، سايتها و وبلاگهاي لري ممکن است.

            اولا بايستي سلسله مطالعاتي درباب قوميت لر به طور کلي و فراگير –وه نه منطقه اي و محلي- آغاز شود، چراکه ما هنوز هيچ کتاب مستقلي نداريم که تمام زبانهاي مردم لر را حتي نام ببرد، همانطور که درباب ديگر ابعاد فرهنگي، اجتماعي، تاريخي، مردم شناختي، جغرافيا و.. نيز منابع ما ديد کل نگر ندارند و اگر هست هر کس به منطقه و طايفه و دسته خويش مي پردازد بدون توجه به پيوندها و ارتباط کلي منطقه، روندي که در زمينه کردستان شناسي تقريبا برعکس است، يعني کردها با تمام امکانات کوشيده اند جامعيت و کلان نگري را ملاک خويش قرار دهند، لذا امروزه کمتر ايل و گروه کردي را مي توان يافت که نام کرد را به عنوان پيشوند (مثل کردي شکاک، کردي کرمانج، كردي سوراني و..) حمل نکند حال آنکه به کار بردن الفاظ لربروجردي، لر لک، لربختياري، لرايلام، لر كهگيلويه و.. بر برخي اهل قلم گران مي آيد(!)

 

يک طرح پيشنهادي

            دست يابي به يک طرح جامع و فراگير براي طرح مباحث لرشناسي و بازتعريف هويت لري نياز به مطالعات و پژوهشهاي بسيار پيگير و زمان بر دارد، البته قطعا نمي توان دست از فعاليت پژوهشي و اجتماعي برداشت و ديده به راه تکميل شدن و تدقيق شدن طرح کلي نشست، لذا ما بر مبناي يک سري شواهد و قراين و مطالعات پيشين طرحي براي بازتعريف لر ارائه مي دهيم که اميدواريم مورد توجه و نقد و نظر و تکميل و تصحيح قرار گيرد.

 

تقسيم بندي دوگانه (تقسيم لر از نظر زباني و سرزميني)

مهمترين نو آوري ما در اين طرح بازتعريف، تفاوت قايل شدن ميان تقسيم بندي سرزميني و زباني است، نکته اي که شايد غفلت از آن يکي از عوامل ريشه اي تعاريف ناقص و اشتباه از لر باشد.

در حقيقت در اين طرح لرها از نظر زباني به دو گروه تقسيم شده اند و از نظر سرزميني نيز به دو گروه اما گروهبندي زباني لرها لزوما همخواني با گروهبندي سرزميني ندارد.

منظور از سرزمين در اينجا تمام جنبه هاي غير زباني قوميت است از قبيل منطقه جغرافيايي، پيشينه تاريخي، محدوده سياسي، هنر و زيبايي شناسي، موسيقي، رسومات و..

به عبارت ديگر در تقسيم بندي زباني تنها و تنها به داده هاي زبان شناسي اتکا مي شود اما در تقسيم بندي سرزميني به داده هاي غير زبان شناختي، گزيدن عنوان «سرزميني» نبايستي ما را دچار اين سوء تفاهم کند که اين تقسيم بندي صرفا بر مبناي جغرافياست.


 

تقسيم بندي سرزميني (غير زباني)

لر بزرگ  (بختياري و جنوبي): مناطق لرنشين خوزستان، چهارمحال و بختياري، کهگيلويه و بويراحمد، ممسني و مناطق ديگري از استانهاي همجوار

لر کوچک (لرستان فيلي – پيشکوه و پشتکوه): استانهاي لرستان، ايلام، منطقه ثلاث از همدان و چند شهرستان از کرمانشاه و..

 

تقسيم بندي زباني

لري شمالي:

لکي: لکي پيشکوه (دلفان، هرو، سلسله) و لكي پشتکوه

کلهري

ملکي

بدره اي و..

لري جنوبي:

مياني: خرم آبادي، ثلاث و بروجردي، بالاگريوه اي، سيلاخوري و..

بختياري: هفت لنگ (داري چند گويش)، چهارلنگ (داراي چند گويش)

کهگيلويه: دهدشتي، بويراحمدي، ممسني، ليراوي و..

چند نکته:

الف) براي تقسيم بندي نهايي زبانهاي «لري جنوبي» پيرو استنتاجهاي آقاي اريک جان آنونبي در مقاله «لري چند زبان است؟» بوده ايم.

ب) آنچه در اين تقسيم بندي لري مياني نام نهاده شده در اشارات علمي و عرفي عناوين متعدد ديگري دارد، آنونبي و ديگر منابع علمي از آن با نام «لرستاني» و يا «لري» ياد کرده اند، براي ما اين نامگذاري قابل قبول نيست چراکه دليلي براي لرستاني يا لري دانستن همين يک شاخه از زبان مردم لر در دست نداريم، چنانکه در سطور پيشين ديديم زبانهايي غير از لري مياني –همچون لکي و..- بخش اعظم جمعيت لرستان را به خود اختصاص مي دهند، چه ضرورتي دارد که لري مياني صفت لرستاني به خود بگيرد؟ به عبارت ديگر تمام گويشهاي لري لرستاني هم هستند، در اين ميان اگر بناست اين صفت به يک زبان تعلق بگيرد چه زباني شايسته تر از لکي، چرا که بيشترين جمعيت استان كنوني لرستان را دارد.

ج) انگيزه انتخاب نام مياني براي ان شاخه دوتاست:

نخست: اگرچه خصوصيات زبان شناختي لري مياني بيشتر با لري جنوبي قرين است اما در شهر خرم آباد و نيز در بخشهايي از منطقه ثلاث (نهاوند، تويسرکان و ملاير) چنان دوشادوش لکي و ديگر زبانهاي لري شمالي است که نمي توان آن را يک راست از شاخه شمالي جدا کرد، به عنوان مثال سيستم آوايي و تلفظ حروف و مخارج در گويش خرم ابادي و لکي نزديکتر است تا بختياري و ديگر شاخه هاي لري جنوبي، آنونبي که زبان لکي را از لري جدا دانسته به اين شباهت عجيب لري خرم ابادي و لکي به عنوان يک «سورپرايز» اشاره کرده است و البته به سادگي از کنار آن گذشته.

دوم: دليل ديگر اينست که همين مردم که به زبان لري مياني سخن مي گويند در تقسيم بندي سرزميني وابستگي به لري جنوبي را از دست مي دهند و در گروه لري شمالي قرار مي گيرند.

در حقيقت ويژگي بارز طرح موجود همين «قابل انفکاک بودن گروه لري مياني در دو تقسيم بندي ميان دو گروه شمالي و جنوبي و بزرگ و کوچک» است.

د) اگر شناخت ما از دسته بندي هاي لري جنوبي به واسطه اتكاي مان به پژوهشهاي اريك جان انونبي تقريبا كامل مي نمايد متأسفانه در مورد دسته بندي هاي لري شمالي چنين اطميناني وجود ندارد چراكه منبع كاملي در اين باره نيافيتم (در فرصت اندك تهيه اين طرح مقدماتي چنين اتفاقي نيافتاد) لذا ممكن است دسته بندي علمي زبانهاي لري شمالي مثل كلُري (كلهري)، ملكي، بدره اي و.. با آنچه ما اينجا فرض كرده ايم مغايرت و مباينتهايي داشته باشد.

 

جايگاه کرد و فارس در بازتعريف لر

نمي توان از واقعيتهاي تاريخ و تبار مردم لر سخن گفت مگر آنکه در کنار آن به کردان و فارسان نيز اشاره نمود، بديهي است ورود به مباحث تنشزا و پر طول و تطويل مطرح شده در اين باره از حوصله اين مقاله خارج است چنانكه اشاره شد موضوع ما در اينجا بازتعريف لر است با نگرش به لك زبان بودن اكثريت مردم لرستان، اما شايان ذکر است که لرها هر قدر از نظر تاريخي با کردان پيوند داشته باشند از نظر جغرافيايي با مناطق فارس نشين همبسته بوده اند، هر قدر مناطق لرستان فيلي با مناطق شمالي کرد نشين هم قرين بوده لرستان بختياري با فارس همسايگي داشته است، هر قدر مذهب لران با فارسها يکي بوده، شيوه زندگي عشايري ايشان با کردان شباهت داشته است، آنچه مسلم است اينکه برخي منابع موثق تاريخي همه لران يا گروهي از مردم لرستان فيلي را کرد دانسته اند و برخي ديگر همه لران يا گروهي از ايشان را فارس.

درباز تعريف ارائه شده در اين نوشتار ما به دنبال تعيين مرز و حصر لران بوده ايم نه به دنبال روشن کردن رابطه ايشان با کردان يا فارسان، كما اينكه لازم است به استقبال مباحثي در اين زمينه برويم كه مجالي ديگر مي طلبد.

 

 

 

جايگاه زبان هاي مردم لر (لري شمالي و لري جنوبي) در دسته بندي هاي زبانهاي ايراني

در تقسيم بندي جا افتاده زبان شناسان از زبانهاي منطقه، لري معمولا بخشي از زبانهاي ايراني غربي به شمار مي رود، اين شجره زباني سپس به ايراني جنوب غربي و شمال غربي تقسيم مي شود، مساله اينجاست كه زبانهاي لري روي مرز اين دو ناحيه واقع شده اند، به گونه اي كه خط فرضي كه بتواند اين دو گروه زباني را به صورت جغرافيايي از همديگر جدا كند درست از استان لرستان و ايلام كنوني مي گذرد.

طبيعتا بخشي از زبانهاي لري كه عمده گويشهاي لري شمالي را در بر مي گيرد در دسته زبانهاي ايراني شمال غربي طبقه بندي مي شوند و بخش عمده گويشهاي لري جنوبي در دسته زبانهاي جنوب غربي.

بايد توجه داشت تقسيم بندي زبانهاي ايراني بر مبناي داده هاي محدودي صورت گرفته است لذا مي توان با توسل به تحقيقات و پژوهشهاي گسترده تر و بيشتر در انديشه اصلاح اين تقسم بندي بود، بدين معني كه به عنوان مثال به جاي تقسيم زبانهاي ايراني غربي به شمالي و جنوبي آنرا به سه دسته بخش بندي نمود مثلا زبانهاي ايراني شمالغربي، زبانهاي ايراني غربي و زبانهاي ايراني جنوب غربي، در اين ميان عضو شاخص منطقه شمال غربي زبانهاي كردي،  عضو شاخص گروه ايراني غربي زبانهاي لري و زبان شاخص منطقه جنوب غربي زبانهاي فارسي.

به هرحال تقسيم بندي زبانهاي ايراني به شكل مرسوم متكي بر منابع و داده هاي زبان شناختي چندين دهه پيش است حال آنكه در طول چهل سال كه از انتشار كتاب م. ارانسكي مي گذرد زبان شناسي به طور كلي متحول شده، داده هاي گردآوري شده و قابل گردآوري درباره زبانهاي ايراني نيز قابل مقايسه با آن زمان نيست، هرچند در كتاب ارانسكي بيشتر ريشه يابي و شناخت زبانهاي ايراني در طول تاريخ و روزگار باستان بوده است تا وضعيت كنوني اين زبانها و گويشها.

 

 

 

سخن پاياني

چنانکه پيشتر نيز عنوان شد هدف از اين نوشتار ارائه طرحي براي بازتعريف لر بود، به گونه اي كه دست كم اغلب مردم مناطق لرنشين (مثل لرستان) و بخش اعظم مردمي كه در طول تاريخ تا پنجاه سال پيش لر معرفي مي شده اند را با شناخت و حفظ همه تفاوتهاي فرهنگي و زباني در بر بگيرد و به طور خلاصه اين واژه از انحصار گويشوران خرم آبادي خارج و مطابق مفهوم و تعريف تاريخي خود گردد.

طرحي که مشتاق و شايسته نقد و بررسي مخصوصا از ناحيه مخالفان و ناموافقان است و مي تواند در بازنويسي هاي اينده اشکالات خود را مرتفع سازد.

براي تاييد و يا رد مدعاهاي اين نوشتار نياز به دلايل و داده هايي از زبان، طوايف، تاريخ، جغرافيا، لباس، مذهب، نژاد شناسي، ادبيات، هنر و.. است داده هايي که فقط در يک تلاش علمي و پيگير مي تواند به دست آيد. نگاشتن فرهنگ لغتهاي تطبيقي به زبانهاي مختلف مردم لر، تهيه فرهنگ مصور و مستند لباس مردم لر، تحليل و تنوير پيشينه تاريخي لرستان و.. همه و همه در نهايت مي تواند ما را در بازشناسي و بازتعريف مردم لر ياريگر باشد.

 

 


برخي منابع و مآخذ:

           آثار باستاني و تاريخي لرستان، حميد ايزدپناه، تهران" آگاه 1360

           بدايع اللغه (فرهنگ کردي – فارسي)، علي اکبر وقايع نگار، انتشارات توکلي، چاپ اول، 1369

           تاريخ عالم آراي عباسي، اسكندر بيك تركمان، تهران: اميركبير، 1350

           تاريخ گزيده، حمدلله مستوفي، به اهتمام دكتر نوائي، تهران: 1381

           تاريخ مردوخ، شيخ محمد مردوخ كردستاني، تهران: كارنگ، 1372

           تذكره الملوك، ميرزا سميعا، به كوشش دبير سياقي،  تهران: امير كبير1378

           جغرافياي تاريخي و تاريخ لرستان، محمد علي ساكي، خرم آباد: كتاب فروشي محمدي، 1343

           دانش نامه نام آوران يارسان، دكتر صديق صفي زاده، تهران: هيرمند، 1376

           زبانهاي ايراني، يوسيف م. ارانسكي، تر: دكتر علي اشرف اصفهاني، تهران: سخن، 1378

           نامه سرانجام، دكتر صديق صفي زاده، تهران: هيرمند، 1375

           سرزمين و مردم ايران زمين، عبدالحسين سعيديان، تهران: كلمه، 136

           سفرنامه راولينسون، ترجمه امان اللهي بهاروند، تهران: آگاه، 1362

           قوم لر، دكتر سكندر امان اللهي بهاروند، تهران: آگاه،  1370

           گلزار ادب لرستان، به اهتمام اسنفديار غضنفري امرايي، تهران: نشر مفاهيم 1378

           لري چند زبان است؟ (مقاله)،اريك جان آنونبي، ترجمه فارسي اين مقاله در وب سايت www.loor.ir            منتشر شده، همچنين اصل انگليسي مقاله در وب سايت نگارنده مقاله در دسترس است: www.anonby.balafon.net

         ويليام . او. داگلاس، سرزمين شگفت انگيز و مردمي مهربان و دسوت داشتني، تر: فريدون سنجري، چاپ اول 1377، تهران: گوتنبرگ

| نظرات 3 | 3:00 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 سایت موزه مردم جهان
 دوره ی لرستان/ قسمت دوم

ترجمه:مهدی ویس کرمی
 

متن زیر بخش دوم برگردان فارسی یک مقاله در باب ساکنین باستانی لرستان است که از سایت موزه مردم جهان اقتباس شده است.

--------------------------------------------------------------------------------

مصنوعات فلزی لرستان

          کاوش های غیرمجاز انجام شده توسط افراد بومی، تاریخ گذاری اشیاء مفرغین را به مسئله ای پیچیده و بغرنج بدل کرده است. هیچ یک از گورهای محل کشف برنزها به صورت علمی و شایسته مورد کاوش قرار نگرفته بودند. ابتداء این اشیاء تصادفاً توسط افراد بومی پیدا شدند و به واسطه ی آنان در سال 1928 لرستان در دنیا مشهور شد. متاسفانه بسیاری از کاوش های غیرمجاز و غارت های قابل توجه در غرب لرستان اتفاق افتاد و بسیاری از اشیاء در بازارهای هنری به فروش رسید.

          اکثر اشیاء مفرغی که با عنوان مفرغ لرستان در مغرب زمین شناخته شده اند حاصل کاوشهای غیرمجاز هستند. بنابراین محل اولیه ی اشیاء توسط حفاران تغییر شکل یافته است. و اسامی خیال پردازانه و نادرستی به منشأ اصلی این اشیاء نسبت داده شده است. از قبیل «نهاوند»، «لرستان»، «تالش» و «آذربایجان» این توصیفات اگرچه همیشه اشتباه نیستند اما نباید آنها را نیز به سادگی پذیرفت.

          دو اشتباه بزرگ در تشخیص منشأ مصنوعات باید در نظر گرفته شود؛ اول اینکه با وجود وسعت قلمرو لرستان باستان، ولی تالش در مکان بسیار دوری نسبت به لرستان قرار گرفته است، لرستان در غرب و تالش و املاش در مناطق کوهستانی شمال ایران هستند.

دوم اینکه بعد از معروف شدن نام لرستان برای مجموعه داران غربی، بسیاری از اشیاء مناطق دیگر نیز برچسب لرستان لرستان خوردند.

          اولین کاوش علمی ی که دهها سال بعد از اکتشافات اولیه صورت گرفت، اطلاعاتی درباره ی فرهنگی مسحور کننده ارائه می داد. ناحیه ی غربی لرستان که تا مدت کوتاهی بعد از جنگ جهانی دوم ناشناخته مانده بود، مکان دیگری بود که در سال 1950 بوسیله ی غارتگران میراث فرهنگی کاوش شد. هیئت باستان شناسی بلژیکی توانست کاوشی مناسب، صحیح و بر پایه ی  تاریخ شناسی علمی ارائه دهد. این کاوشها معلوم کردند که برنزهای لرستان تنها متلق به یک دوره ی خاص نیستند بلکه متعلق به گروههای باسلیقه و هنرمندی هستند که طبق تاریخ گذاری «واندن برگس» متعلق به سالهای 2600 تا 700 قبل از میلاد هستند.

          نقوش حیوانات نمونه ای از برنزهای لرستان هستند که روی شمشیرها و دشنه ها حکاکی شده اند. مصنوعات برنزی پیده شده از این ناحیه یک استادکاری فوق العاده را در بین ساکنان منطقه اثبات می کند. برخی از مصنوعات نیز  قلم زنی می شده اند؛ زین و یراغ های ریخته گری شده، افسارهای زینتی، جنگ افزارها و قالبهای با کیفیت بالا.

          تکه های دو لبه ی یراغ هایی که استادانه ساخته شده اند. برخی از اوقات با اشکال حیواناتی از قبیل اسب ها، بزها و حیوانات خیالی مانند گاوهای انسان چهره و بالدار، تزئین می شده اند. یک چهره ی جالب تزئینی به سرتبر و تیغه ی آن متصل شده است، نشانه ی یک شیر است که یقیناً در آنجا قدرت و نیروی قویترین جانور را بر روی سلاح القاء می کرده است.

          کهن ترین برنزها بویژه خنجرها، تبرها و تیشه ها، ابزارهای همانند مصنوعات بین النهرین در هزاره ی سوم قبل از میلاد هستند.یکی از خصوصیات عصر آهن این است که تمام کالاهای سودمند در آن دوره از برنز ساخته می شده است. تا آنجایی که آهن تنها برای ساخت چند نوع زیورآلات خاص به کار می رفته است.

          بسیاری از جنگ افزارهای برنزی موجود در موزه ها و مجموعه های خصوصی جهان بیشتر حاصل غارتگری هستند تا کاوش های باستان شناسی، لذا تاریخ گذاری دقیق این قطعات بسیار مشکل است. بر اساس کتیبه ها و اسامی فرمانروایان بابلی و عیلامی برخی از سلاح ها را می توان تا قرون آخر هزاره ی دوم پیش از میلاد تاریخ گذاری کرد.

 

 

اقتباس از سایت موزه مردم جهان «world museum of man»

 

| (نظر بدهید.) | 2:53 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


سایت موزه مردم جهان
 دوره ی لرستان / قسمت اول

مهدی ویس کرمی

 متن زیر برگردان فارسی یک مقاله در باب ساکنین باستانی لرستان است که از سایت موزه مردم جهان اقتباس شده است.

--------------------------------------------------------------------------------

دوره لرستان / قسمت اول

مقدمه 

متن زیر برگردان فارسی یک مقاله در باب ساکنین باستانی لرستان است که از سایت موزه مردم جهان اقتباس شده است. این مقاله به شرح اقوام باستانی ساکن لرستان، جنگها و هنرهای آنان پرداخته است. از جمله اطلاعات مفیدی که در این مقاله دریافت می کنیم علل افول هنر درخشان فلزکاری لرستان همزمان با روی کار آمدن هخامنشیان است.

شایان ذکر است که درخشش نام لرستان در دنیا در سال 1928 میلادی به واسطه ی کشف ادوات مفرغین بی نظیری آغاز گشته که به ناگاه در بازارهای کشورهای اروپایی یافت شده است. اغلب این ادوات حاصل کاوشهای غیرمجاز در معبد «سرخ دم» در حوالی کوهدشت و به طبع آن در  سراسر لرستان بوده است.

تمدن ساکنین کهن لرستان با تاریخ گذاری این ابزارها چنان  درخشید که مفرغهای سراسر غرب ایران (کرمانشاه،کردستان، آذربایجان) در موزه های دنیا با نام تمدن مفرغ لرستان شناخته شده است. قسمتهای بعدی این مقاله را در روزهای آینده می آوریم.

 

مردم لرستان

    «درباب خاستگاه طوایف لرستان باید گفت طوایف زیادی در طول تاریخ در سرزمین لرستان ساکن بوده اند، ابتدا گوتی ها و لولوبی ها که مردمانی کوهستان نشین از نژاد آسیایی بودند و در هزاره ی سوم قبل از میلاد در لرستان می زیسته اند. متون اَکدی نیز به حضور کاسیت ها اشاره کرده اند آنان نیز از نژاد آسیایی بودند که از ابتدای هزاره ی دوم  ق.م  از میلاد در لرستان ساکن بوده اند، و در آغاز هزاره نخست  ق.م  اقوام دیگری نیز مطیع آنان شدند.

         آشوریها لشگرکشی های خود را به نواحی زاگرس در ابتدای قرن نهم ق.م آغاز کردند، کیمیری ها و سکاها نیز این ناحیه را در قرون هفتم و هشتم  ق.م  مورد تاخت و تاز قرار دادند. این جریانات در جنوب دریاچه ی ارومیه به وقوع پیوستند.

          موج دیگر از حضور اقوام ایرانی را بعدها در این منطقه لرستان می بینیم. در بین آنها میتائی ها بودند که در حوالی ملایر و تپه ی «نوشیجان» ساکن شدند که یک دژ و چند بنای کنار آن در حدود سال 750-725  ق.م  توسط آنان ساخته شده است. عمده ترین ویژگیهای این دوره مصنوعاتی است که تا قرن 12 ق.م تاریخ گذاری شده اند.

         در پایان قرن هشتم ق.م اقوام ایرانی سرزده از نواحی شمالی وارد لرستان شدند. این قبایل تمام منطقه را تحت تأثیر قرار دادند و در طول پنجاه سال بعد با قبایل بومی منطقه ادغام شدند. کاوش ها در معبد «سرخ دم» پیکرنگاری بر روی برخی از ادوات برنزی را نشان می دهد.

         مصنوعات این دوره نشان می دهند که مدت کوتاهی (725-700 ق.م) تمدن عیلام نیز بر مناطق جنوبی لرستان تأثیر گذار بوده است. به هر حال این دوره ی کوتاه از زمان لشگر کشی آشور و شکست عیلام در اواسط قرن بعد ادامه یافت و آنان از حملات بابلیان و مادها که بعدها به قدرت رسیدند شکست خوردند؛ این موقعیت یک خلأ قدرت در لرستان به وجود آورد که بعدها توسط ایرانیان که از جنوب و غرب به لرستان وارد شده بودند پُر شد.

         بعد از مادها و آمیختگی آنها با اقوام بومی پایتخت «همدان» تأسیس شد که منافع زیادی برای ایجاد وحدت قدرت پرکنده ی سیاسی ایرانیان داشت. و حکومت اشرافی و ثروتمند اقوام بومی لرستان بدین ترتیب اقتدار خود را از دست دادند. یعنی فلزکاران لرستان حامیان ثروتمند محلی و مواد اولیه شان را از دست دادند.

         و شاید این دلیل کمیابی مصنوعات مفرغی و آهنی در عصر هخامنشان باشد و شواهدی نیز وجود دارد که اثبات می کند سهم لرستان از اشیاء این دوره ناچیز است. بدین ترتیب صنعت فلزکاری لرستان متحمل یک بحران بزرگ در قرن هفتم  ق.م  شد که بعد از آن دیگر ترمیم نشد و پیامدش زوال و از بین رفتن استقلال و ابتکار این هنرمندان بود.»

 

 

اقتباس از سایت موزه مردم جهان «world museum of man»

| (نظر بدهید.) | 2:51 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 مروری بر واژه سی ون (سگوند)

عيسي قائدرحمتي

---------------------------------------------------------------------

مردم گذشته این سرزمین نامهای بسیار ساده و بدون سنجش بر بچه هایشان می گذاشتند: جارو، خاکسرکو، ترازی، سیوزمینی، گلو، خله، باروتی، پالانی، نمدی و..

امروزه در اذهان بسیاری از تحصیل کرده ها این باور خودساخته شده که طایفه سگوند از اعقاب سکاها هستند این باور را به وسیله تشابه اسمی که بین کلمه سگوند و سکاها می باشد پذیرفته اند و یا در شکلی دیگر با نظرزیه پردازی آنرا به توتمیسم نسبت می دهند و یا در .. را بطه با طوایف دیگر.

به نظر نگارنده اصل واقعیت اینست که ما هرچه هستیم وجود ما پر از افتخار و سربلندی است در تحقیقات منظور این نیست که باید تشابه لفظی کامات را به طور کلی کنار گذاشت اما باید توجه داشت تشابه صرف کلمات نباید تناقضی با اصول و بناهای دیگر داشته باشد در محیطی که زندگی عشایری است و ساختار ساده و بسیار ابتدایی دارد بدون تعجب باید انتظار داشت که مردم آن از هیچ چیز ابا نداشته باشند. در گذشته سرزمین لرستان جایی برای افاده و ناز و کرشمه و خود آرایی و.. و پیچیدگی هایی به شکل امروز وجودنداشته است آنجا با جنگ و دلاوری و شجاعت آمیخته بود در محافل هیچ وقت صحبت بر سر جمال یک گل و یا شکل و شمایل یک اتومبیل و یا یک ساختمان مردن نبوده آنچه نقل مجالس بود اسلحه و قدرت و ماجرا جویی و شکار و کشتی با خرس و پلنگ و.. امثال اینها بود.

خصوصیت زندگی عشایری نه تنها نیازی به جلا زیبایی فریبنده و ظاهری نشان نمی دهد بلکه با خود زیبایی ظاهری تاحدی مخالفت می کند به طوری که دوست داشتن همسر خود نزد مردم لر عیب و آرایش صورت و کوتاه کردن موی سر هم نکوهیده و قبیح محسوب می شده است موهای وزوزی مردان لر بلند و شانه نزده در اطراف کلاه نمدی شان بیرون زده بود و به انان هیبتی از جنگ و سلحشوری و دلاوری.. داده بود.

قوم لر با آنکه جمعیت اندکی داشتند اما این رفتارشان رعب و وحشتی عجیب در میان لشگریان غاصب و ظالم پادشاهان صفوی و قاجار.. و در اذهان قبایل دیگر انداخته بود به هر حال زندگی بی غل و غش عشایری دو قرن پیش که نهایت بی پیرایگی و سادگی را داشت الزامی فراهم می ساخت که برای سهولت کوچ از انباشتن اسباب و لوازم پرهیز کنند و بدین ترتیب آنها یک زندگی بسیار ابتدایی داشتند زندگی ابتدایی ساده انسان را از یک سری بدی ها و تنفرات مجزا می سازد برای این نوع زندگی جنس خوب یا بد مفهومی ندارد بلکه آنچه مهم است خود جنس می باشد آنهم در شکل بسیار ساده اش.

در گسترش این رفتار القاب خوب یا بد هم مفهومی ندارد هرچیز اگر به کار آید خوب و مناسب است مثلا با یک کاسه بتوان آب خورد آن کاسه چیز خوبی است دیگر جنس کاسه حتی اگر طلا هم می بود برای افراز ارزشی غیراز کاسه بودنش نداشت (اشاره به سفرنامه بارون دوبد که می گوید: لرها برای سکه های طلا ارزشی قایل نمی شدند.)

در گسترش این رفتار القاب خوب یا بد هم بی معنی می باشند مردم گذشته این سرزمین نامهای بسیار ساده و بدون سنجش بر بچه هایشان می گذاشتند مثل جارو (جاروب)، خاکسرکو (محل ریختن خاکستر) ترازی (ترازو) سیوزمینی، گلو (گلوله یا تیله)، خله، باروتی، پالانی، نمدی و.. ممکن است حالا کسی قبول نکند که نام شخصی تقریبا متموّل «گدا» بوده است اما در گذشته در لرستان اینگونه اسمها عادی و متداول بوده اند در تبعیت از این شیوه نامگذاری اگر در قدیم برشخصی هر لقبی می دادند این موضوع چیزی بعید و دور از ذهن نمی توانست باشد کما آنکه در فرهنگ قدیم لرستان نه تنها سگ موجودی منفور و سمبل پستی نبوده است بلکه سگ بخشی از زندگی آنها و جزوی از وسایل و ابزار زندگی آنها محسوب می شده است موجودی که در تمام لحظات شبانه روز هشیارانه آماده است که از مال و کیان آنان حراست و حفاظت کند حتی در روز هم مانند یک دستیار بی مزد به کمک مرد عشایر گله را هدایت می کرد بنابراین موجودی که اینهمه برای خانواده عشایر ارزش دارد نمی تواند منفور و ناپسند و زشت باشد.

در فرهنگ بسیاری از ملل مانند فرهنگ گذشته لرستان موجودات زشت و مذموم نیستند مثلا علامت حزب دموکرات آمریکا نقش کله یک الاغ می باشد یا اینکه سگ علامت شرکت «ماک» در آمریکا است. به طور کلی زندگی در طبیعت که حالت فوق العاده ابتدایی دارد ناخودآگاه ایجاب می کند که انسان یکسری آداب و رسوم را بر اساس شرایط زمانی و محیلی بپذیرد مانند گذاشتن نامهای عجیب و غریب بر روی همدیگر یا اینکه با افتابه ای مخصوص و تمیز چای درست کردند(سفرنامه فریا استارک ص 34) و یا کشت و کشتارهای قبیله ای.. البته این موارد باعث نمی شود که فرهنگی یا قومی ملامت یا سرزنش شود همچنانکه همه جهانگردان خارجی در سیاحت از لرستان به وصف خوبیها دیدنی های مردم لرستان پرداخته اند و به کرات از مهمان نوازی و شستشوی دست با آب گرم و شجاعت.. لرها قلمفرسایی کرده اند به عنوان مثال خانم فریا استارک در بیاناتش بهترین سیاحت خود را از سفر به خاور میانه (سفر به ایران و عراق) معرفی کرده است کلا در مورد رابطه تمرد و یاغی گری لرستان با جذابیتهای آن می توان دقیقا منظره ای از طبیعت یک پلنگ بسیار جالب و دیدنی را در ذهن تداعی کرد پلنگی که رد ضمن جنگجویی جمال و زیبایی خاص خود را دارد.

صاحب منتخب التواریخ –معین الدین نطنزی- در مورد لر کوچک می نویسد: هر قبیله ای به جهت علف خوار روی به موضعی نهادند و بعضی به لقب پدر و بعضی به اسم موضعی که قرار گرفته اند بدان مشهور شده اند پس در مورد سگوند هم باید علت و ریشه این نام را از نام یک مکان یا مبدا تاریخی یک واقعه جستجو کرد. بیائیم تخقیق کنیم آیا امکان ندارد سگوندها نام خود را از محلی به نام سگ گرفته اند، تپه ای یا دشتی..نام سگ و یا ترکیبی از این نام داشته و اصل این طایفه زا ان محل بوده است.

 اگر خوب توجه کنیم امروزه هم قول معین الدین نطنزی مولف منتخب التواریخ در حال جریان است در هر چند دهه کوی ها یا زیر تیره هایی درحال به وجود آمدن هستند یا به عبارتی نوه های یک پدربزرگ امروزه به نام کوی آن پدربزرگ خوانده می شوند البته باید گفت در این مرحله به جای کوی کلمه «هوز» معمولا استفاده می شود مثل هوز پاپی، هوز شنیل، هوز ولی نو نئرم (نان ندارم!) بعدها با ازدیاد جمعیت به جای هوز «کو» به کار می رود. پس به طور کلی هر خانواده یا هر هوز و کوی به نام جد خود یا لقب اکتسابی جد خود لقبی که مردم به فرد می دهند یا به نام محلی که در آن زندگی می کنند معرفی می شوند و اما در این میان لقب اکتسابی که مردم به یک فرد می دهند بسیار مهمتر از دلایل دیگر است، زیرا لقب اکتسابی بهتر در اذهان عمومی نقش می بندد و همچنین در شکل گیری و تشکل پذیری «هوز» یا «کو» آنها و معروفیت آن موثر خواهد بود زیرا لقب اکتسابی اولا کوتاه و مختصر است و ثانیا به خاطر داشتن حالت شوخ مزاجی در ذهن مردم تا ابد باقی می ماند ثالثا القاب معمولا منحصر به فردند و خاص می باشند. مثلا اگر نام شخصی مراد باشد منظور کدام مراد است اما داشتن لقبی مثل «گلو» او را در همه جا معرفی می کند (گلو به معنی گلوله یا تیله است و فرد کوتوله را بدان تشبیه می کنند) ایجاب این نامگذاری ها از آنجاست که خصوصیت رفتاری مردم لرستان این است که هر فرد می بایست نام افراد زیادی را به خاطر بسپارند به طور مثال در یک منطقه که حدود چند هزار نفر جمعیت اگر نام یک فرد را بپرسیم سایرین نه تنها او را می شناسند بلکه خانواده و جد او و حتی تاریخچه زندگی او را می دانند پس برای آنها اسمهای مشابه فراوانی می باشد و به الزام متوسل به القاب اکتسابی می شوند.

البته این نامگذاری حالت عادی و بی اهیمت داشته است، بدون هیچ رنجش و ازردگی خاطری پدرجد همدیگر را که از نظر زمان قدری دور شده اند با عناوینی که امروزه متداول نیست و گاهی اوقات با اکراه از آنها یاد می شود معرفی می کردند. این القاب دو حالت دارند یا مربوط است به وضع ظاهری فرد مانند «شیخ کور»، «شمه سور» (سرخه)، «دس اسپئ» (دست سفید)، «تیه کیؤ» (چشم کبود)، «سرقوی» (کله بزرگ)، «پاکل» (پاکوتاه)، «کله» (کوتاه یا کتوله)، «مچک سئ» (عصا سیاه) و یا مربوط است به واقعه ای که درباره فرد اتفاق افتاده است مانند «پیرمم بزن»، برای اینکه زمانی در اسارت قوای دولت رضاخان بوده و برای اینکه اعتراف نکند مرتبا گفته است بزن، یعنی بزنید اما اعتراف نمی کنم، «شیخ علی کدی» زمانی در مجلس گفته بود کدویی داشتم بزرگ از دستم افتاد و تا پایین تپه غلطید) «دروس مرغی» (داریوش مرغی) زمانی مرغی پرورش می داده است. «شؤبار» شبانه کوچ کرده است، «آؤ برده» (آب برده) «نوات سوخته» (نبات سوخته) «گگوله» ..

این نامگذاری ها آدم را به یاد سرخ پوستان آمریکا و فیلم «رقصنده با گرگ» می اندازد مثل نام «ایستاده با مشت»، «رقصنده با گرگ».. در گذشته هیچ کس از لقب یا عنوانی که به او می دادند نه تنها ناراحت و خشمگین نمی شد بلکه استمرار در استفاده از آن با عث می شد که اعقاب و نوادگان آنها را هم به آن نام بشناسند.

با توجه به اینکه طایفه سگوند در اصل «سی ون» بوده و «سی ون» حتی تشابه کلمه ای با سکاها ارتباطی ندارد پس امکان دارد طایفه سگوند هم وضعی مشابه به اکتساب نام هوزها و کوها داشته است اما متاسفانه عده ای از دانش پژوهان لرستان راه تعقید و پیچیدگی را در پیش گرفته اند و به جای آنکه واقعیات را خیلی ساده در درون خودمان جستجو کنند به دنبال پیچیدگی های منابع و مآخذ رفته و در آن سردرگمی استنتاجهای نارمربوط اراده داده اند که یکی از آنها همان نسبت دادن طایفه سگوند به سکاهاست.

سکاها که در حدود دو هزار و پانصد سال پیش زیسته اند و امروزه مانند سایر تمدنهای باستان فقط نامی از آنها در تاریخ می باشد به طور کلی اگر سکاها منقرض نمی شدند با تکثیر و زاد و ولد در گذشت زمان دو هزار و پانصد سال حالا می بایست جمعیتی حداقل بیش از سه میلیون نفر داشته باشند اما امروزه نه در ترکستان و نه در کوههای قفقاز نامی از سکاها وجود ندارد تا حدود دو قرن پیش (قبل از فتح لرستان توسط سپهبد امیر احمدی) هیچ گونه نامی از سکاها در این خطه نبود حتی سیاحان که قبل از آن دوره به لرستان سفر کرده اند با آنکه با جمعیت بزرگ و ماجرا جوی سگوند ملاقاتهایی داشته اند (به عنوان مثال بارون دوبد) در مورد ارتباط سکاها با این قوم هیچ اشاره ای نکرده اند اما پس از فتح لرستان توسط امیر احمدی و تاسیس مدارس دارالتربیه و دیگر مدارس علم آموزی و تاریخ آموزی مردمان لر با مبحث سکاها آشنا شدند و سطحی وار نام سگوند را به سکاها به وسیل تشابه اسمی مربوط کردند.

جدا از مبحث سکاها طنزآمیز تر اینست که بخواهیم «توتمیزم» را به فرهنگ قوم لر نسبت دهیم، توتمیزم که حتی با فرهنگ ایرانی هم تا حدود زیادی غریب و نامأنوس می باشد و بیشتر متوجه آفریقاست امروزه با شناخت توتمیزم نمی توان در زمین تاریخ هرجا ببینیم چند خط بر زمین افتاده آنرا ردپای توتمیزم به حساب آوریم. در این تئوری پردازی ها اهمیت بیشتر مربوط به طایفه سگوند بوده و طوایفی مانند جوجه وند و دالوند و.. با تسامح و سهل انگاری در تعطیق می باشند، با آنکه لرها از نژاد اصیل ایرانی و آریایی می باشند اما وقتی در فرهنگ باستان ایران و فرهنگ ساسانی و زرتشی می نگریم می بینیم سگ و جوجه و.. از اهمیت فوق العاده ای برخوردار نبوده اند در روی سکه ها و مهرها و کتیبه ها تصاویر از ماه و خورشید و گاهی ماهی و شیر و غیره را می بینیم اما از جوجه و سگ تا کنون چیزی مشاهده نشده است همچنین هیچ سیاح و جهانگردی و یا منبعی بر تقدیس سگ و جوجه در این منطقه داد سخن نداده است.

اگرچه در فرهنگ قدیم لری عقیده بر آنبوده که ملائکه در هیات کبوتر و گربه ظاهر می شوند اما در مورد سگ چیزی گفته نشده، در فرهنگ قبل از اسکان عشایر همنه حیوانات اهلی مورد احترام و محبت واقع می شدند اما آنها هیچ قوت وجه تقدس و ماوراء الطبیعی نداشتند و به همین نسبت در مورد آن حیوانات با تنفر رفتار نمی شد. با اسکان عشایر توجه مردم بهمسایل یکجا نشینی و تخت قاپو بیشتر شد مدارس و مساجد و.. دانش و ذهنیت مردم را نسبت به سایر موارد تقویت کرد و زا جمله اشاعه احکام اسلامی هم با این تغییرات زندگی قوت فزاینده ای یافت مساجد و مناره ها و منبرها و..ساخته شد و در آنجا بود که به تدریج قوم لر با بی مصرف بودن سگ که در اصل نجس می باشد آنرا طرد و حتی به عنوان موجودی پست قبول کردند در هر حال باید تحقیقات بیشتری در این زمینه شود و عمده و اساس این تحقیقات باید نگرش و تعمق در دیدن خود لرستان باشد که بهترین و جامعترین منبع می باشد و بعد از آن سفرنامه سیاحان و سخنان پدربزرگها و مادربزرگها که یادگارهای غنی و دوست داشتنی گذشته لرستان هستند. خوشبختانه مادر بزرگهای لرستان از داشتن عمر طویل و دراز شهره می باشند به هر حال بیائید قبل از اینکه این سرمایه ها از دستمان خارج شوند زا آنها مستفیض شویم زیرا که زندگی عشایری لر سرشار از سادگی و بی آلایشی بوده و بدیهی است که در آن زندگی طبیعی تاریخ نگاری جایی نداشته باشد، اما در عوض مردمان لر داستانها و افسانه ها و واقعیات و حوادث تاریخی خود را بدون کاغذ و قلم سینه به سینه و نسل به نسل تا کنون انتقال داده اند. ممکن است در این انتقال فرهنگی تغییراتی در شکل بیان ایجاد شده باشد اما چکیده و اصل مطلب که هسته اصلی سخن است هیچ وقت تغییری نمی کند.

 در مورد طایفه سگوند آنچه نسل به نسل انتقال یافته و امروز هم بر آن واقف هستیم اینست که طایفه سگوند از ایل بزرگ باجلوند می باشد یعنی سگوندها قبل از هرچیز باجلوند هستند، بارون دوبد سیاح روسی نیز در حدود دوقرن پیش در جدول بندی طوایف لر کوچک طوایف دالوند و سگ وند را به ایل باجلان نسبت داده است. بر طبق این مستندات که سینه به سینه نقل شده و امروزه ما آنرا از ریش سفیدان ایل می شنویم باجول و بیران برادر بوده اند و فرزندان آنان دو ایل بزرگ باجلوند و بیرانوند را به وجود آورده اند.

و اما ایل باجلوند به پنج طایفه عمده تقسیم می شود: یاراحمدی، قائدرحمت، آروان، دالوند و سگوند. طایفه سگوند از 4 طایفه دیگر بزرگتر بوده اند و در جریانات تاریخ لرستان با حماسه های خویش نقش مهمی ایفا کرده اند البته در این ایل سادات هم در کنار طایفه سگوند بوده اند و قرنهاست که نام خود را حفظ کرده اند.

اگر این قوم به ارزشها و افتخارات خود پی ببرند و خود و طایفه خود را خوب بشناسند و بدانند که در چه درجه رفیعی از شهامت و تاریخ لرستان و ایران قرار دارند و به وجود و هویت خود و حماسه هایشان عشق بورزند بی هیچ تردید حاضر نخواهند شد نام فامیل خود را عوض کنند وقتی می شنویم که معدودی از افراد این طایفه با عوض کردن نام فامیل خود عملا ریشه خود را کنده و بی هویت و بی نام و نشان شده اند آن وقت جز تاسف کار دیگری نمی توان کردند امیدواریم سازمانهای در ارتباط با فرهنگ و رمدمشناسی علاوه بر حفظ و حراست از آثار مادی و تاریخی مانند موزه، فرهنگ و.. به حفظ آثار روحی و فرهنگی مخصوصا طوایف اهیمت بیشتری به خرج دهند و برای جلوگیری از انحطاط فرهنگ و سقوط و انزوای طوایف اقداماتی را فراهم آورند زیرا همین وندهاست که ما لرستانها را به هم مرتبط می سازد و متحد می کند و قومیت ما را متجلی می سازد.

| (نظر بدهید.) | 2:34 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


 لری چند زبان است؟/ Erik John Anonby
 پژوهشهایی که بر زبان لری انجام شده بیشتر توصیفی است تا تطبیقی

برگردان فارسی: ابراهیم خدائی
------------------------------------------------------------------------------------------------

پیشگفتار

لری یکی از زبانهای شاخه هندواروپایی است که چهار میلیون[1] گویشور دارد. گستره نژادی لران در مناطق جنوب غربی ایران و جنوب شرقی عراق می باشد، هرچند شمار اندکی از گویشوران لر به جاهای دیگری در آسیا و نیز به برخی از شهرهای غربی (آمریکا و اروپا) مهاجرت نموده اند.

من جستار زبان شناختی را با چکیده ای از خاستگاه تاریخی لران آغازیده ام، چراکه روشن شده است این کار نقش کلیدی در فهم مرزهای زبانی دارد، به ویژه در دو سوی پیوستار که با انواعی از زبانهای کردی و فارسی شانه به شانه است.

پس از آماده کردن این برداشت تاریخی، یک گزارش از پژوهشهایی که پیشتر درباره لری انجام شده ارائه خواهم داد، به ویژه آنچه مربوط است به دوره انقلاب اسلامی ایران. نخستین مساله این بررسی پاسخ به این پرسش است که پیوستار زبان لری شامل چند زبان است؟

به طور سنتی لری تحت عنوان یک زبان واحد طبقه بندی شده است، گرچه از جهتی هم نظرات مختلف است و برخی پژوهشگران با نگرشی محافظه کارانه در قیاس با اکثریت فارس زبان ایران بیان داشته اند که لری فقط یک «لهجه» از فارسی است، از جهتی دیگر نیز شمار فزاینده ای از پژوهشگران می کوشند لری را بیش از یک زبان معرفی کنند، (در این نوشته) لکی نیز به عنوان زبانی که لرها در بخشی از سرزمین خویش بدان صحبت می کنند مقداری مورد توجه قرار داده شده است.

پس از بازبینی این نظرات مختلف من پرسش محوری مقاله را با به کارگیری اطلاعات زبان شناختی و زبان شناسی اجتماعی دنبال می کنم، مشاهده گویشوران، بررسی های زبان شناسی زبان شناسان اجتماعی و فهرست واژگانی از مناطق مختلف لرنشین به کار گرفته شده است.

با تقسیم بندی لری به سه منطقه زبانی (لرستانی، بختیاری و جنوبی) مطرح گردیده یک نقشه از گروههای زبانی نتیجه مقاله را شرح داده است.

زمینه تحقیق

این مقاله یک ترکیب و برداشت است از متون مربوط به موضوع و همچنین تحقیق اصلی زبان شناسی، این بخش پراکندگی ها و دشو.اری های تحقیق تطبیقی که درباره لری در دسترس است را خلاصه می کند و برخی شکافها، تناقضها و ستیزه هایی که در این متون وجود دارد را نشان می دهد، بسیاری از این چالشها به خاطر عدم دسترس و بی سر  و سامانی مناطق لرنشین و فقدان شواهد در تحقیقات قبلی است.

 

به همین ترتیب من هنوز نومیدم که بگویم لری نتوانسته آن گونه که سزاوار است توجهات را جلب کند، به خاطر زبانش که بیش از چهار ملیون نفر بدان تکلم می کنند با یک فرهنگ غنی و همچنین ویژگی های زبان شناسی و اجتماعی پیچیده، شاید این ابهام ناعادلانه به خاطر پژوهش بر همسایگانش فارسی و کردی باشد، چرا که سخنگویان این زبانها به صورت گسترده ای در دانشگاهها هستند، همچنین است در غرب، تحقیقات دانشگاهی درباره لری یک مانع مضاعف دارد، بخش اعظم منابع در دسترس فارسی برای پژوهشگران غربی ناشناس است و به عکس پژوهشگران ایرانی که در مورد لری کار می کنند هم از تحقیقات منتشر شده در غرب ناآگاه هستند.

منابع فارسی درباره زبان لری چشم پوشیدنی نیستند و من کوشیده ام که از همه آنچه در دسترس است بهره ببرم، گرچه پر شمار نیستند، و با وجود اینکه دانسته های ما پس از بازبینی متون نارسا باقی می ماند، این بازبینی را برای بررسی مستقیم زبان شناختی لازم دیدم. این بدین خاطر است که داده های زبان شناسی اجتماعی و تحلیل فرهنگ لغتی را به کار گرفته ام تا به پرسش محوری این مقاله بپردازم: حقیقتا گروه لری شامل چند زبان است؟

داده های اصلی این مقاله اغلب در طول یک دوره نه ماهه در سال 2000 تا 2001 در ایران به دست آمده است، محدودیتی که وجود داشت آن بود که من فقط می توانستم در بخشی از مناطق لرنشین به گردآوری اطلاعات بپردازم و آنهم منطقه ممسنی (لری جنوبی) بوده است، گرچه می توانستم اطلاعات دست اولی هم از گویشوران بخشهای دیگر لرنشین که در شیراز –جائی که من و همسرم سکونت داشتیم- ملاقات می کردم به دست آوردم، سرانجام پرسشهای باقیمانده از طریق انجمن لری شمال آمریکا مرتفع شدند.

لرها شماری از خانواده اقوام ایرانی (هندو اروپایی) هستند که به ایلهای لر گروه قومی لرها منسوب میباشند، به عبارت دقیقتر این خانواده یک گروه جدا اما مرتبط از چند زير گروه پیوسته از ایلات یا قبایل و طوایف و.. است، شناخته شده ترین این گروهها عبارتند از فِیلی(feyli) یا لرکوچک، بختیاری، بویراحمد، کهگیلویه و ممسنی (چهار گروه اخیر لر برزگ را تشکیل میدهند) فیلی بیشتر به پیشکوه و پشت کوه تقسیم میشود، چند گروه کوچکتر دیگر هم هستند، چهارمیلیون نفز عضو «ایل لر» به حساب می آیند که زبان لری را متفاوت از یکدیگر صحبت می کنند.

غیر از جمعیت اندک (نزدیک به 80000) در جنوب غربی عراق، لرها در چندین استان ایران پراکنده اند، زاد بوم لران در بخشی از کوهستان زاگرس گسترده است به علاوه چند منطقه دیگر در جنوب شرق که تا قلب بین النهرین کشیده می شود. در ایران بیشترین تمرکز لرها در استان لرستان، خوزستان، چهارمحال و بختیاری، بویراحمد و کهگیلویه میباشد، جمعیت قابل توجهی از لرها همچنین در استانهای مجاور یعنی ایلام، اصفهان و فارس زندگی می کنند، به علاوه جمعیتهای تبعیدی به استانهای دیگر ایران هم وجود دارد، گرچه آرایش استانهایی که از زاد بوم لران درست شده اند حسایت برانگیز است برخی از مرزهای استانی با تقسیمات قومی منطبق است، تقریبا این گونه به نظر می رسد که طوری طراحی شده است که خانواده قومی لر متمرکز نباشد یک نمونه تقسیم جغرافیایی یک بختیاری قدرتمند میان چهار استان مختلف است که در سه تا از این چهار استان ادارات دولتی به طور مستقیم از مراکز شهری و به وسیله فرهنگ اکثریت فارسی کنترل میشوند.

در عراق وضعیت جمعیت شناختی برای لرها کمتر خوشایند است از 1975 عوامل سیاسی موجب مهاجرت دسته جمعی لران عراق به ایران شده است چرا که این گروه بیشترین اشتراک مذهبی و قومی را با ایران دارند.

خاستگاه لرها

یک مرد فیلی از خرم اباد یک داستان معروف بازگو می کند که سالها پیش سه برادر بودند که کردان، لران و بختیاریان از نسل ایشانند، این نظر به همین سادگی مقدمه مناسبی است برای بیان جزئیات بیشتری که در این باره در کتابها یافت میشود، پژوهشگران معتقدند که ظاهرا لرها گروهی از طوایف اریایی هستند که از آسیای مرکزی با گذار از شمال دریای خزر از طریق قفقاز آمده اند به آنجا که امروزه ایران می نامیم، گروههای هندو ایرانی دیگر همچون فارسها و کردها نیز حاصل چنین مهاجرتی هستند، لرها نیز همچون دیگر ایرانیان با گروههای دیگر جزئی از یک جامعه بزرگتر هستند، چه ساکنین اولیه ایران مانند ایلامیها و چه مهاجمان هندو اروپایی اخیر.

از میان تمام اقوام آریائی لرها از نظر سازمان زبانی رابطه تنگاتنگی با کرد زبانان و فارس زبانان دارند در حالیکه برخی پژوهشگران بیان داشته اند که لرها از کردها منشعب میشوند دیگر پژوهشگران معتقدند که لرها از قدیم الایام گروهی مستقل بوده اند گرچه از دو همسایه فرهنگی خویش تاثیر پذیرفته اند، نفوذ زبانی این دو گروه در مجموعه داده هایی که در ادامه این مقاله ارائه خواهد شد آشکار است.

نسب شناسی ژنتیکی زبان لری

گرچه لرها از نظر زبانی آشکارا با فارسی مرتبط هستند کارشناسان در این باره اختلاف نظر دارند که لری و فارسی از فارسی باستان منشعب شده اند یا از فارسی میانه –لری همچنین با کردی مرتبط می باشد این ارتباط در گویشهای شمالی لری بیشتر نمودار است- در بخش بعدی من می کوشم که اثبات کنم گویشهای لری یک پیوستار زبانی هستند مابین دو قطب فارسی و کردی.

 

مطابق شماری از منابع لری یک زبان واحد است که به عنوان هندو-اروپایی، هندو-ایرانی، ایرانی، غربی، جنوب غربی، لری شناخته شده است. طبق گفته گریمز[2] لری یک زیر گروه دیگر به نام کومزاری دارد که توسط سه هزار نفر در عمان تکلم میشود هرچند شواهدی که این نظریه را حمایت کند وجود ندارد، دیگر زیر گروههای زبانهای ایرانی جنوب غربی عبارتند از : فارسی، لاری، ایماق، بخاری، دروازی، دهواری، فارسی شرقی، فارسی غربی، هزاره ای، پهلوانی، تاجیکی و تات و شاید بشاکردی در طبقه بندی  گریمز لکی به عنوان گونه ای لری ذکر شده است، اما     وینفور[3] آنرا دوشادوش کردی به عنوان زبانی ایرانی شمال غربی طبقه بندی کرده است. خلاصه اطلاعات این تحقیقات قبلی طبقه بندی های که درباره لری انجام شده ارائه می دهد اما بازبینی آن چند مساله پیچیده را نشان میدهد که باید پیگیری شود رابطه کومزاری و لکی با لری، وجود لرهایی که فارسی را به عنوان زبان مادری صحبت میکنند و لری واحد.

قرار گرفتن گونه های کومزاری و لکی زیر چتر شاخه زبان لری یک مساله دشوار است و من مدارکی فراهم کرده ام که نافی این دیدگاه است در نتیجه این مقاله من مدعی هستم که اگرچه کومزاری هم جزو زبانهای ایرانی جنوب غربی است دلیلی برای آنکه آنرا با لری در یک گروه خاص طبقه بندی کنیم وجود ندارد، در مورد لکی من نظر فتاح را می پذیرم که برای لکی بیشتر نسب کردی قایل است تا لری. گرچه این نظر بیشتر مبنای تیپولوژی دارد تا تاریخی.

وجود گروههای قومی لر که فارسی را به عنوان زبان مادری صحبت می کنند یک مساله است که عنوان شده است اما بدون مدارک کامل.

چند زبان پیوستار لری را تشکیل می دهد؟

پژوهشهایی که بر روی زبان لری انجام شده است بیشتر توصیفی است تا تطبیقی. به همین خاطر ارتباط انواع مختلف لری بسیار نامشخص است. تعداد اندکی از نویسندگان به حوزه زبان لری پرداخته اند. من چند منبع را که تاثیر بیشتری داشته اند برگزیده ام.

لری به عنوان یک لهجه فارسی

پژوهشگران غربی و برخی دانشگاهیان جدید ایرانی در قرنهای اخیر سخن از گونه های «زبان» لری برده اند، اما هنوز یک نگرش گسترده در میان ایرانیان فارس زبان هست که لری فقط یک لهجه و گویش از فارسی است. گرچه تحقیقات زبان شناسان و زبانشناسان اجتماعی اثبات کرده است که لری به راستی یک زبان به شمار می رود. به عبارت دیگر، لری نشان از جزئیات فراوانی از تفاوتها با فارسی دارد چه در زمینه های فونولوژی، مورفولوژی، گرامر و جمله بندی و چه در زمینه واژگان. گویشوران از این تفاوتها آگاهند. گویشوران این دو گونه زبانی ذاتا زبان همدیگر را نمی فهمند، یک واقعیت که البته به خاطر درجه بالای دو زبانگی مردم لر مورد تشکیک واقع میشود. به خاطر این عوامل، متون دانشگاهی کمی وجود دارد که این نظر که لری یک زبان باشد را مورد حمایت قرار می دهد.

لری یک زبان منفرد است

The Ethnologue  دیدگاه غالب را چنین ارائه می دهد که لری یک زبان منفرد است، و همه انواع لری لهجه های آن زبان هستند. این دیدگاه به وسیله اسناد حمایت نشده است اما یک نظریه است و اخیرا توسط چند پژوهشگر به چالش کشیده شده است. همانطور که شرح داده خواهد شد و  امان اللهی و Peoples Of Iran  هر دو تشخیص داده اند چندین زبان متمایز در شاخه لری وجود دارند.

Peoples of Iran: لری و بختیاری

پژوهشگران اولیه قرن بیستم یاد آوری می کنند که لری و بختیاری کاملا از یکدیگر متفاوتند. این تشخیص به طور مختصر در یک نقشه بسیار جزیی از Peoples of Iran (Ethnilinguistic Groups) شرح داده شده است. در آن نقشه زبان لری در دو قسمت دیده میشود، بین آن دو منطقه بختیاری وجود دارد.

این نقشه به درستی منطقه بختیاری را ترسیم کرده است، اما روی یک نکته تاکید دارد؛ بختیاریها خود را جدا تصور می کنند: آنها اول بختیاری هستند (یک زیر گروه از مجموعه مردم لر) و سپس لرزبان. همچنین بختیاری تنها گونه لری است که گویشوران آن گاهی تصور میکنند یک «زون» یا زبان جداست (ظهراب مددی 1996). به هر حال گویشوران زبان بختیاری هنوز زبان خود را به عنوان یک گونه لری می شناسند (همان طور که ایتالیایی یک نوع از رومی[4] است). داده های زبانشناسی که در بخش بعدی ارائه شده مشخص می کند که بختیاری در حقیقت یک زبان مشخص است که به هرحال بین دو منطقه لری شمالی (لرستانی) و جنوبی (بویراحمدی، کهگیلویه ای، ممسنی و.. ) در نقشه Peoples of Iran نمایانده شده است. به سخن دیگر دو منطقه زبانی لری هر کدام با بختیاری بیشتر نزدیکند تا با یکدیگر، در نتیجه، تقسیم شاخه زبانی به دو بخش مرتبط و متعادل لری و یک منطقه بختیاری جدا نکته نادرستی است که در این نقشه ارائه شده است.

امان اللهی: لری باختری و لری خاوری

همچون Peoples of Iran ، امان اللهی از تشخیص دو زبان لری جدا سخن می گوید. گرچه تقسیم وی با آنچه در نقشه مذکور آمده است متفاوت می باشد. او در طبقه بندی لری به عنوان یک زبان ایرانی جنوب غربی تابع ارانسکی (oranskij)  است، اما گرچه در مورد تقسیم بندی نوآورانه اش از زیرگروههای لری خودش مسوول است: لری باختری –که نباید این لفظ را با بختیاری اشتباه گرفت- و لری خاوری، از آنجا که او خودش یک لر است این تقسیم بندی قابل توجه می باشد. لری باختری گویشهای خرم آبادی، بروجردی، نهاوندی و دیگران را شامل می شود. لری باختری یا غربی امان اللهی در نقشه Peoples of Iran   با منطقه لری در شمال منطقه بختیاری مطابقت می کند، لری خاوری یا شرقی شامل منطقه بختیاری و همچنین گویشهای متفاوتی که در دزفول و شوشتر صحیت می شوند  می گردد. گرچه او خود اشاره ای مستقیم نکرده است اما به نظر امان اللهی انواع گویشهای لر بزرگ در بویر احمد، کهگیلویه و ممسنی به لری خاوری متعلق هستند.

سه زبان لری؟

داده هایی که در ادامه ارائه می شوند از تقسیم بندی امان اللهی به لری شرقی و غربی (باختری و خاوری) حمایت می کنند. گرچه این اطلاعات پیشنهاد می کنند که لری شرقی نیز خودش به دو زبان جدا تقسیم می شود: بختیاری و لری جنوبی. لری جنوبی همان منطقه لری است که در نقشه peoples of iran  در جنوب منطقه بختیاری است.

در طول زندگی در منطقه ممسنی استان فارس، من متوجه شدم که ممسنی ها برای ارتباط با لرهای مناطق دیگر از فارسی استفاده کنند نه لری، مثلا با لرهای بختیاری یا لرهای غربی. به همین خاطر من تصمیم گرفتم تا تحقیق کنم، و ارقام و اسناد متعددی فراهم کنم.

متون موجود به فارسی نشان می دهد که لری جنوبی از دیگر انواع لری متمایز است. لری جنوبی اساسا از سه گروه تشکیل میشود: بویراحمدی، کهگیلویه و ممسنی

بازبینی مرزهای زبانی

طبق آزمون فرضیه های زبانی مطرح شده در بخش پیشین، من چند ابزار را به کار گرفته ام: مشاهده تفاهم متقابل بین گونه های مختلف، نظر گویشوران درباره امکان تفاهم متقابل با گونه های مختلف و «تحلیل واژه نامه ای».

به عنوان تعریفی از آنچه یک زبان را می سازد، من تفاهم دو طرفه را به عنوان یک کلید می پسندم. در مواردی که پیوستگی فرهنگی خیلی بالاست اما مفاهمه بین گونه ها پایین است همین کافیست تا ارتباط دشوار شود (به عنوان مثال گونه های زبان چینی). من بسیار سختگیر بوده ام که تفاوتهای زبان شناختی را بسازم. این به خاطر این خط فکری است که من نتایج جمع آوری شده ام را تفسیر کرده ام.

هیچ کدام از ابزارهای شرح داده شده به خودی خود یک معیار قطعی برای تعریف مرزهای زبانی نیست؛ هرچند با آمیختن آنها و با توجه به تحقیقات قبلی یک نشانه سرراست مطلوب که وضعیت زبانی را می رساند فراهم می آید.

تفاهم متقابل مشهود (قابل مشاهده)

مشاهده تفاهم متقابل ممکن است یک معیار دقیق و مطلوب باشد؛ تقریبا نمونه های کمی وجود داشت که در آن گویشورانی از مناطق لرنشین مختلف با همدیگر در وضعیت طبیعی روبرو می شدند و من می توانستم آنها را مشاهده و مطالعه کنم. در چنین وضعیتهایی که من مشاهده کردم، گویشوران لری جنوبی و بختیاری برای ارتباط با یکدیگر از فارسی بهره می بردند و از به کار بردن گونه زبانی خودشان عاجز بودند؛ به همین ترتیب گویشوران لرستانی و لری جنوبی هم برای ارتباط با یکدیگر از فارسی بهره می بردند. ارتباط گویشوران لرستانی و بختیاری را مشاهده نکردم. در میان مناطق زبانی که منظور من است، گویشوران یک لهجه مرتبط برای ارتباط از فارسی یا زبان دیگری بهره نمی برند.

تفاهم متقابل محسوس (احساس و نظر گویشوران)

دقت و صحت درک و نظر یک گویشور درباره تفاهم متقابل میان گونه های زبانی ممکن است زیر سوال برود، اما یک مطالعه فراگیر و مقطعی در مناطق مختلف زبانی می تواند در کنار اسناد دیگر یک سند باشد.

در بسیاری از مصاحبه ها ، من بیش از 200 مدخل (لغت) درباره تفاهم متقابل محسوس با دیگر انواع پرسیدم. گویشوران منطقه زبانی لرستانی استدلال می کردند که انواع لرستانی قابل درک است. فقط مقداری از مدخلها (لغتها)ی موجود در منطقه زبانی لرستانی در منطقه جنوبی شنیده می شود. همه این موارد می گفتند که آنها نمی توانند زبانی که آنجا صحبت می شود را بفهمند.

بسیاری از گویشوران بختیاری گفتند که انواع گفته های بختیاری در چلگرد و کهرنگ به سختی قابل فهم است وگرنه تمام انواع بختیاری به آسانی قابل فهم است. آنها که با گویشورانی از لرستانی و لری جنوبی برخورد داشتند، می گفتند این انواع به سختی قابل فهم هستند.

تعداد خیلی کمی از گویشوران لری جنوبی، در فهم سخن گویشوران کهگیلویه مشکل داشتند به این خاطر که گویشوران کهگیلویه در میان گونه های دیگر لری دو گویشی  هستند.

تحلیل واژه شماری

تحلیل واژه شماری (مقایسه فهرست واژگان) تنها معیار عینی است که در مطالعه برای سنجش خویشاوندی انواع زبانی به کار می اید. گرچه چند ضعف دارد، یکی اینکه این روش فقط یک بخش کوچک از زبان (واژگان) را می آزماید و بنابراین ممکن است مستقیما به تفاهم دوطرفه مربوط نباشد. دیگر اینکه یک نقطه دقیقی وجود ندارد که یک گویش بتواند به عنوان یک زبان تعریف گردد، یا برعکس. به طور تقریبی، انواعی که بین 70-90 درصد تشابه واژگانی دارند ممکن است به یک زبان واحد تعلق داشته باشند یا نه. زبانهای با بیش از 90 درصد تشابه واژگانی معمولا گویشهای یک زبان هستند.

برای این مطالعه من دوازده واژه نامه از 225 سرمشق (در صورت دسترسی) از بزرگترین گویشهای سه منطقه فرضی لری گرد آورده ام. به عنوان کنترل و کمک به مشخص کردن مرزهای شاخه لری من چهار واژه نامه مکمل نیز آماده کرده ام (دو نوع فارسی و دو نوع لکی). انواعی که برگزیده شده اند بر مبنای مرکزیت فرهنگی و زبانی موجود در متون و اظهار شده توسط گویشوران در مصاحبه زبان شناختی بوده است. مواردی که در جدول با ستاره مشخص شده اند دارای درجه اعتبار پایینی هستند زیرا تعداد واژگانی برای سنجش زبان شناختی نداشته ام. واژه نامه ها در بخش ضمیمه دو آمده اند.

در حدول شماره دو ، برخی از الگوها بدیهی هستند، برجسته ترین الگو وضعیت یک پیوستار است که از فارسی آغاز می شود و از طریق لری به لکی می رسد. انواع زبانی به طور جغرافیایی از جنوب شرقی تا شمال غربی ارنج شده اند. این پیوستار بدیهی است، به عنوان مثال شباهت واژگانی بین لری ممسنی و دیگر انواع لری اینگونه است که هرچه فاصله جغرافیایی بیشتر می شود شباهت واژگانی نیز کمتر میگردد.

تعدادی از سرمشقها نیز انصافا اعتبار چنین پیوستاری را زیر سوال می برد. در ضمیمه  دو یک تسلسل منطقی جالب (و نه کامل) در مورد سرمشق انگشت  وجود دارد:

فارسی

angušt

لری جنوبی؛ ممسنی

tiyluw

لری جنوبی؛ کهگیلویه

liyjč

لری جنوبی؛ بویراحمدی

kiliyč

بختیاری هفت لنگ

kiliyj

بختیاری چهارلنگ

anguliy

لرستانی مخلوط

kiliiyk

لرستانی، خرم آبادی و لکی

kilik

 

موارد دیگری هم هستند که تسلسلشان در وهله اول چشم نواز است، مانند سرمشق شماره 24 “bone” ، 148 “run” و 212 “near”

در صد بالای تشابه گونه ها مختلف با فارسی یک الگوی دیگر مطرح می کند: وام گیری گسترده از زبان فارسی

یک الگوی دیگر تقسیم لری به سه زبان است: لرستانی، بختیاری و لری جنوبی. این گروههای زبانی به خطوط سیاه در جدول مشخص شده اند؛ نزدیکی تقریبی 80 درصد سرآغاز تقسیم زبانی است. برای پژوهشگرانی که با تحلیل واژه نامه آشنایند، دقت و صراحت مرزهای زبانی قابل توجه است، غیر از لری لرستانی که تنوع درونی در آن بالاست.

نزدیکی جغرافیایی گونه های همسایه (مانند لرستانی با لکی یا فارسی بوشهری و لری جنوبی) با بیشترین شباهت واژگان نشان داده شده است چه بتوانیم آنها را جز یک زبان قرار دهیم و چه نه. این طبقه  بندی پررنگ زبانی نسبت به مرزهای قومی نیز مطابق است.

یک لیست از زبانهای لری و گویشهای وابسته شان مبتنی بر این مقاله و آمارهای بالا در ضمیمه دو به دست داده شده است.

نتیجه: لری به عنوان یک پیوستار از سه زبان

بر اساس متون موجود و همین طور اطلاعاتی که در بخشهای قبلی ارائه شد، به نظر من بهترین طبقه بندی برای لری اینست که یک پیوستار باشد بین گونه های کردی و فارسی، و خودش از سه زبان جدا متشکل باشد: لرستانی، بختیاری و لری جنوبی (مطابق نقشه زیر).

 

 


1- مترجم: در باره جمعیت لرزبان اطلاعات دقیقی در دسترس نیست، علاوه بر آنکه سرشماری قابل استنادی در این زمینه صورت نگرفته است، هنوز زبان لری و مناطق لرنشین به درستی تعریف نشده اند، نویسنده مقاله (آقای آنونبی) نیز در ادامه به همین مساله اشاره کرده است، عجالتا در باره رقم چهار میلیون این توضیح لازم است عنوان شود که به تصریح خود آنونبی فقط آمار لرزبانان است و نه همه ی «اقوام لر» چرا که به عنوان مثال آنونبی از لرهای فارس زبان سخن به میان آورده است که قومیتشان لر اما زبانشان فارسی است، همچنین گروه زبانی لک از نظر تاریخی، فرهنگی و قومی بخشی از مردم لر هستند اما زبانشان با دیگر لران متفاوت است، در همین مقاله و نیز مقاله دیگری (عنوان: هویت مورد مناقشه لک زبانان لرستان؛ به زودی ترجمه فارسی این مقاله نیز در نشریه لور انتشار خواهد یافت) تاکید کرده است اگر چه هویت قومی لک زبانان بخشی از لرستان است لکی خود زبانی مستقل و جدای از شاخه زبانی لر و کرد می باشد.

[2] - Grimes

[3] - Winfuhr

[4] - Romance

 

| نظرات 6 | 2:23 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی


  آریایی گرای مفرط و تمدنهای مدفون
احد رستگارفرد

------------------------------------------------------------------------------------------------

برای شکل دهی هویت ملی تازه تأسیس قرعه به نام ، «آریایی شدن» افتاد . بدین معنی که ایرانی بودن مترادف آریایی بودن ، گردید

با عنایت به انبوه مدارک موجود ، به جرأت می توان گفت ، منطقه غربی نجد ایران - و در اینجا بویژه بخشهای میانی و جنوبی رشته کوههای زاگرس و دامنه های غربی این رشته کوهها -  از اولین ، و حتی شاید نخستین ، زیستگاههای انسان بر روی کرۀ خاکی است . منطقه ای که در اعصار بعدی تمدنهایی همچون بابل ، اکدی ، کاسی ، هوری ، سومر ، گوتی ، لولوبی و عیلام را در دامن خود پرورانید . تمدنهای که در میان همۀ باستان شناسان و مورخین کهنه و نو جهان ، دارای اهمیت و موقعیت بالای هستند . تمدنهای بزرگ و نیرومند و مترقی که آنچنان یادگارهای شگرفی از خود بر جای گذاشته اند ، که هیچ کس را به هیچ روی توان انکار وجود آنها را نیست .

هر یک از این تمدنها ، سهم به سزا و تأثیرگذاری در ساخت و شکل گیری فرهنگ و باورهای مردمان جهان معاصر خود و فرهنگها و اقوام پس از خود دارند . پس از درهم آمیختن ایشان با دیگر اقوام ، و گذشت قرنها از ظهورشان ، رد پای این تأثیرات حتی در میان باورهای جهان امروزه نیز به خوبی مشهود است . تأثیراتی که در دورانهای پیش از تاریخ پهنه ای به وسعت آسیایی غربی را کاملا در بر گرفته بود ، و حتی پا را از مرزهای آن هم ، بیرون گذاشته و تا آسیای شرقی و چین ، شرق اروپا و از انجا تا شمال و شرق آفریقا را با شدت و ضعفهای گوناگون در بر گرفته بود.

اما علیرغم همۀ قدمت و نقشی که این تمدنهای عظیم و پیشرفته در ساخت فرهنگ بشری داشته اند ، در ذهن عامه مردم و حتی آثار بیشتر خواص و پژوهشگران – خصوصاً ایرانی - ، مظلوم واقعه گردیده اند . مظلوم از آن جهت که ، همواره به هنگام سخن راندن از شکوه و جلال و بیان تاریخ ایران ، چه عامداٌ و چه ناخواسته ، نقش آنها در ساخته شدن فرهنگ ایران را یا منکر گریده اند و یا کم اهمیت و بی ارزش و ناچیز دانسته و آن را به چشم نیاورده ، و بسیار بی توجه و سریع از کنارش گذشته اند . متأسفانه این امر به صورت تصاعدی رو به گسترش است . گواه این مدعا ای است که اگر شما از اطرافیانتان ، نام اولین مردمان ساکن ، حکومت و یا دولت ایجاد شده در ایران را بپرسید ، در بیشتر موارد ، بی درنگ یکی از کلمات «ماد» ، « پارس » ، « پارت » ، « آریایی » و امثالهم را خواهید شنید .

متأسفانه گسترش چنین تفکری در میان جامعه ، پیامدی جز مدفون شدن و فراموش گردیدن بخش

بزرگی ( دست کم 10 هزار سال ) از تاریخ و فرهنگ و صناعت چندین هزار سالۀ کشور ایران نخواهد داشت . زیرا در اینصورت تاریخ تمدن سرزمینی که هم اینک بر روی نقشه های جهان با نام « کشور ایران » شناخته می شود ، به 2500 و یا نهایتاٌ 3000 سال پیش باز خواهد گشت . تأسف بر این امر برای مردمان لر صد چندان خواهد گردید ، اگر بیاندیشم که امروزه این مردمان وارث بلافصل بخش وسیعی از سرزمینها و فرهنگ  آن تمدنهای درخشان هستند ، و فی الواقعه فراموش شدن و کتمان آن تمدنها مترادف است با کاستن از سابقۀ تاریخی مردمان مسکون در این بخش از جهان که همانا ، لر های امروزی هستند .

چگونگی رشد و رواج این تفکر ، را که در اینجا « آریایی گرایی مفرط » نامیده می شود ، در میان اقوام گوناگون ایران – و در اینجا بویژه لران - ، از چند جهت قابل تأمل و بررسی است ، که در ادامۀ این نوشتار فهرست وار به عمده ترین دلیل گسترش آن می پردازیم .

 

عمده ترین دلیل گسترش آریایی گرایی مفرط

رضا خان که پس تحمل سختیها و هزینه های فراوان بالاخره توانسته بود ، با سرکوب و نسل کشی و قلع و قمع بسیاری از اقوام ایرانی بر اریکۀ قدرت تکیه زند ، اینک بهترین راه تحکیم پایه های حکومتش را در از بین بردن باقیماندۀ این اقوام می دید ،  اما از آنجا که می خواست برای همیشه خیالش از بابت ایشان راحت باشد ، و از دیگر سو چون دریافته بود که توسل به سلاح و جنگ ، دستاوردی بجز جری تر و مصمم تر شدن اقوام برای مقابله با او ندارد ، بر آن شد تا همچو « آتا تورک » در ظاهر با چهرۀ یک مصلح دلسوز ، و در باطن با کنار گذاردن از بین بردن فرهنگ و  دیگر مختصات قومی ایشان ، وارد کار شود و هویتی جدید با مختصات ملی ایجاد کند . لذا دست به یکسری اقدامات زد . ( همچون اقداماتی که در زمان صفویه در ایران آن زمان و یا دیکتاتور کنگو معاصر آن کشور انجام داد .)

این اقدامات که توسط اخلاف او نیز پی گرفته شد ، و الحق در اجرای آن بسیار موفق عمل کردند ، به صورت مجمل عبارت بود از ، پیاده کردن سیاستهای یکسان سازی فرهنگی ، در راستای محو قومیتها و خرده فرهنگهای درون مرزهای سیاسی آن زمان کشوری که توسط رضا خان « ایران » نامیده شد ، و نیل به هدف ایجاد فاکتورهای جدید و مشترک زبانی ، فرهنگی ، تاریخی ، آیینی ، اسطوره ای و ... هویت ملی . فاکتورهای همچون ، تقویم رسمی و ملی ، اعمال زبان و خط رسمی و اجبار آموزش آن در مدارس ، و از این دست کارها .

در این میان برای شکل دهی هویت ملی تازه تأسیس قرعه به نام ، «آریایی شدن» افتاد . بدین معنی که ایرانی بودن مترادف آریایی بودن ، گردید . از یک سو صرف هزینه ها و تبلیغات و تنبیه ها ، سانسورها و تشویقات فراوان حکومت و از دیگر سو عدم دسترسی مردمان قومیتهای گوناگون به منابع علمی روز جهان باعث شد تا حکومت در این امر  بسیار موفق باشد . موفقیت حکومت در این زمینه تا بدان پایه بود که حتی تا امروز هم ، بیشتر مردم ، بیان هرگونه سخن در باب آریایی نبودن فلان یه بهمان قومیت را به معنی عناد با یکپارچگی ملی و کوک کردن ساز جدایی طلبی می انگارند . همانگونه که بالاتر نیز گفته شد ، پهلوی ها چنان در این امر موفق گردیدند که امروزه وقتی قرار باشد سخن از قدمت و اصالت قومی رانده شود ، بی فوت وقت آن قوم را به آریایی ها منسوب می کنند .

باز هم با تأسف فراوان باید بگویم که امروزه آریایی گرایی مفرط ، در کنار مرکز زدگی شدید باعث گردیده تا بسیاری از پژوهشگران عزیز قوم لر ریشۀ همۀ رفتار و آداب و باورها و ... قوم لر را در اعتقادت و .... آریایی جستجو کنند . باید بگوییم که ، ضمن آنکه تأثیر عمیق اقوام آریایی مهاجر و دیگر اقوام مهاجر ( پیش و پس از آنها اعم از غربی و عرب و مغول و ... ) به نجد ایران را در شکل گیری فرهنگ امروزین ایران منکر نمی شویم - و اتفاقاً احترام فراوانی برای آن قائلیم - ، اما حقیقت ، دست کم در مورد قوم لر ، این است که سرزمینهای مسکن ایشان ، به گواه تاریخ و آثار بیشمار به جامانده و تأیید بسیاری از بزرگان باستان شناسی و مورخین گذشته و حال ، دست کم 10 الی 14 هزار سال پیش از ورود آریاییها ، مسکون و 2000 سال پیش از ورود آریاییهای بیابان نشین و صحرا گرد ، دارای تمدنها و فرهنگهای پیشرفته و حکومتهای مقتدری بوده اند .

در پایان ، و پس از خواندن آنچه که در بالا بیان شد ، جای دارد که از خود بپرسیم :

آیا این انتظار زیادی است ، که در بررسیهای تاریخی و اسطوره ای و فرهنگی و ... قوم لر ، سهمی سزاینده ، به تمدنهای که بیش از 60 درصد طول تاریخ خاستگاه لرها را ساخته اند ، اختصاص داده شود؟ تمدنهای همچون عیلام و بابل و کاسی .

 

| (نظر بدهید.) | 2:18 AM یکشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: | موضوع: عمومی